تبليغاتX
اِلـــهـی و ربّـی مـَـن لـی غیــرُک
 
اِلـــهـی و ربّـی مـَـن لـی غیــرُک
I believe there's some force guiding me , call it God - destiny
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

تمایلات قلب را , مستقل از عقاید دیگزان , حس کردن  , این آزادی است



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
دوشنبه 30 بهمن1385 :: 7:31 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

اگر اسمان بالاي سرت ابريست و تو در زير باران هستي

اگر  به دنبال رنگين کمان مي گردي اما رنگ ها درد را  برايت به ارمغان مي اورند

اگردنيايت تغيري نمي کند وهيچ پاياني درنظرت  وجودندارد

اگردر جستجوي آفتابي اما تنها شب را مي بيني

اگر تمام اطرافيانت  لبخند مي زنند ولي تنها کاري که تو مي تواني بکني  اخم کردن است

اگر از همه اينها وقتي زندگي تو را به  پايين مي کشد خسته شده اي

در ان هنگام از پشت قطرات  اشکت به عجايب اين زمين نگاه کن


ادامه مطلب ...


شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
دوشنبه 30 بهمن1385 :: 1:5 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

تبسم را نه ميتوان خريد و نه ميتوان گدايي کرد و  نه ميتوان دزديد زيرا لبخند يک کالای زمينی نيست مگر وقتيکه  عطا شود و اگر با کسی برخورد ميکنيد که شايد آنقدر  خسته باشد که نتواند به شما لبخند بزند خود شما تبسمی  به آنان ارزانی داريد. زيرا هيچ کس به اندازه کسی که  لبخندی بر لب ندارد ، احتياج به لبخند ندارد.



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
یکشنبه 29 بهمن1385 :: 22:22 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

 

انسان دانا به جاي انکه در انتظار رسيدن يک فرصت خوب  در زندگي باشد ؛ خود انرا بدست مي اورد



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
یکشنبه 29 بهمن1385 :: 20:30 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

دارم یه تصمیم بزرگ می گیرم

بمونم یا برم!!!؟؟؟؟

می دونم سخته اما ...

من ...

یه بار بهم گفتید روزی رو می بینم که شیطون می یاد سراغت و وسوسه ات می کنه ...

بعد سفارش کردید که بزنم در گوش شیطان و گولش رو نخورم

و من امروز باید با شیطان و فرشته دست و پنجه نرم کنم نمی دونم چی میشه...؟؟

 

اما این رو خوب می دونم که من حاضر نیستم به خاطر هیچ چیزی شخصیتم رو خرد کنم

 

حتی اگه

شما عقیده داشته باشید گول خناس رو خوردم و سرگردون می شم

نه نترس

سیب سرخ و سیب زرد رو فراموش نکردم

این دفعه ام مثل همیشه معیار سنجشم همون سیبهاست

یادم نرفته پنج تومن رو خرج یه کاسه ماست نکنم

یادم نرفته که خود ماه رو ببینم نه عکس ماه رو توی جوی

یادم نرفته محبت کنم بدون نیاز به پاسخ

یادم نرفته باید دنبال قدرت باشم

یادم نرفته که نباید بزارم یخ معنویتم آب بشه

یادم نرفته که باید اخلاص داشته باشم

شش بند ت رو یادمه

و خیلی چیزای دیگه که شما گفتید

و من توی قلب و مغزم حک کردم

...

اما من برای موندنم یا نموندنم دلیل می خوام

 

این چشمها از من دلیل تازه می خواهند 



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
شنبه 28 بهمن1385 :: 22:54 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

 

لبخند در خانه خوشبختی ايجاد ميکند ودر تجارت حسن نيت زيرا  نشانه دوستی و رفاقت است

 



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
شنبه 28 بهمن1385 :: 19:38 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
شنبه 28 بهمن1385 :: 6:36 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

ایده آلیسم : دو تا گاو دارید ، ازدواج می کنید همسر شما آنها را می دوشد .

 

رئالیسم : دو تا گاو دارید ، ازدواج می کنید اما هنوز هم خودتان آنها را می دوشید .

 

فمینیسم : دو تا گاو دارید ، حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید



ادامه مطلب ...


شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
جمعه 27 بهمن1385 :: 7:15 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست


نقاشي ام را مي فروشم
             به صداي پاي نور
شعرم را   به الماس شکسته نگاه
و دلم را به فوران آينه ها

اندوهي مي شوم به رنگ آسمان- اول
در چشمخانه ات سکني مي کنم- دوم
و سوم- مي فروشم نامم را... ... ...
              تُهي ياز مي گردم
                  در لحظه تاراج اعتماد ...

آي فرداي سپيد....تو و اين شام سياه....من و دريا و اميد....



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
پنجشنبه 26 بهمن1385 :: 23:23 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

افتاده باد آن برگ، كه به آهنگ وزش هايت نلرزد!مژگان تو  لرزيد: رؤيا در هم شد.تپيدي: شيره گل بگردش آمد.بيدار شدي: جهان  سر برداشت، جوي از جا جهيد.براه افتادي: سيم جاده غرق نوا  شد.در كف تست رشته دگرگوني.از بيم زيبايي مي گريزم، و چه  بيهوده: فضا را گرفته اي.يادت جهان را پر غم  مي  كند، و فراموشي كيمياست.در غم گداختم، اي بزرگ، اي تابان!سر برزن،  



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
پنجشنبه 26 بهمن1385 :: 22:50 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

 Time may take us apart, but I will still love you, I promise


And when the stars, stars are falling
I'll keep calling

I promise that you'll be my one, my only everything
I'll never be untrue
And I promise that for all your love I will do anything
I will give you the stars, I will buy you the moon



ادامه مطلب ...


شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
پنجشنبه 26 بهمن1385 :: 13:15 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

یا به خاطر خدا زندگی را بیش از حد انکار می  کنیم 
یا به خاطر زندگی خدا را
این تضاد ظاهری , صرفا  خیال است
خدا در زندگی 
زندگی در خداست



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
چهارشنبه 25 بهمن1385 :: 8:55 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

نباید هشت چیز از هشت کس خواست       که او را سخت آید وقت دادن

 

ز رعنا گل ز دانشمند کاغذ                    ز هند و مشک از خیاط سوزن

 

سلاح از غازی و نان از گرسنه             جفا از دوست ، یاری از دشمن



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
سه شنبه 24 بهمن1385 :: 16:0 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

جهان نظم را سلطان چهارند                    

                              که علم و بحر دانش را بهارند

اول فردوسی آن کز خاک طوس است

                             که زو روی سخن همچون عروس است  

دوم شد انوری کو سر بر آورد                     

                              چو آب روشن از خاک ابیورد

سوم سعدی که تا دم زد ز شیراز                 

                               سزد شیرازیان را بز فلک ناز

چهارم سرو ناز قم نظامی                            

                               که زو ملک سخن گشته تمامی

زخاک تفرش است این گوهر پاک             

                              ولی در گنجینه چون گنج است در خاک

                                                            سنائی غزنوی



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
دوشنبه 23 بهمن1385 :: 10:40 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا  از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه  ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال  چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه  ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو  قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند  كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما  به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون  نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد  
 
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه  ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به  ته گودال پرتاب شد و مرد 
اما قورباغه ي ديگر با  حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد .  بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش  بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره  از گودال خارج شد 
 
وقتي از گودال بيرون آمد ،  بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي  ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع  او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را  تشويق مي كنند



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
دوشنبه 23 بهمن1385 :: 8:29 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

چشم مادر 
مادر من فقط يك چشم داشت . من از  اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون  براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي  ها غذا مي پختيك روز اومده بود  دم در مدرسه  كه  منو با  به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم  . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟  روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت  مامان تو فقط يك چشم دارهفقط دلم ميخواست يك جوري خودم  رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن وا  ميكرد و منو ..
كاش مادرم  يه جوري گم و گور  ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال  كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....
دلم ميخواست از اون خونه  برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم 
سخت درس  خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا  ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه  و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم  خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من  اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو 
وقتي  ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و  من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه  بياد اينجا  ، اونم  بي خبر 
سرش داد زدم   :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها  رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا 
اون به آرامي  جواب داد :اوه  خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو  عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر  ناپديد  شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور  براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه  
ولي من  به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم  .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛  البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده  
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود  كه بدن به من 
اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به  فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم  داري ميآي اينجا  ولي من ممكنه كه نتونم از جام  بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه  دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم  
آخه ميدوني ...  وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو  از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و  ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم  
بنابراين  مال خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم  ميتونست با اون چشم  به جاي من  دنياي جديد  رو بطور كامل ببينه  
با همه عشق و علاقه من  به تو، مادرت



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
یکشنبه 22 بهمن1385 :: 0:40 ::  نويسنده : هادی
سخن وبلاگ نویس
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست



عظمت همواره در انتظار چشمی است که او را ببيند و خوبی همواره در انتظار خردی که او را بشناسد و زيبايی همواره تشنه دلی که به او عشق بورزد .
دوستان
ستاره ای بگذار تا به صبح
نزدیکتر شویم

هر چند تک ستاره ی من روشنی
ندارد و راهنمای هیچ گمشده ای
... در تاریکی شب نیست
ولی بگذار در کنار بقیه ی ستارگان درخشانت باشد تا شاید از بازتاب
نور
دیگر ستارگان ، دیده ی گمشده ای
را به سوی تنهایی خود جلب کند

hs_rad2004@yahoo.com