|
اِلـــهـی و ربّـی مـَـن لـی غیــرُک
I believe there's some force guiding me , call it God - destiny
ياد خدا آرامش بخش دلهاست
یا رب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان دل آزرده ی ما را به نسیـــــمی بنــــــواز یعنی آن جان ز تن رفــــته به تن بازرسـان
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند یار مهــــروی مـرا نیز به من بازرســــــان دیده ها در طلب لعــــل یــــــمانی خون شد یا رب آن کوکب رخشان به یـمن بازرسـان
برو ای طایر ِ میمون همــــایون آثــــــــــار پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرســـــــان
سخن اینست که ما بی تو نخواهیم حیات بشنو ای پیک ِ خبر گیر و سخن بازرســان
آنکه بودی وطـنـش دیده ی حافظ یا رب به مرادش ز غریـبی به وطن بازرسان
شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
جمعه 25 مرداد1387 :: 9:0 :: نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست
شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
یکشنبه 13 مرداد1387 :: 18:18 :: نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست
ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ما را انيس و مونس شد نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد ببوی او دل بيمار عاشقان چو صبا فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست گدای شهر نگه کن که مير مجلس شد
شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
سه شنبه 8 مرداد1387 :: 17:17 :: نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست
امان از لحظه غـــــــــــــــــــــــفلـت که شاهـــــــــــــــــــــــــــــــــدم هستی !!
شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
شنبه 5 مرداد1387 :: 23:23 :: نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست
یا رب این درد من و رحمت تو یکسان نیست شکر این نعمت تو بر همه کس آسان نیست هر که را درد بود نعمت حق شامل اوست هر که را درد نباشد چه سخن انسان نیست
شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
جمعه 4 مرداد1387 :: 11:11 :: نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست
چو گل هر دم به بویت جامه در تن کنم چاک از گریبان تا به دامن تنت را دید گل گویی که در باغ چو مستان جامه را بدرید بر تن من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو آسان بردی از من به قول دشمنان برگشتی از دوست نگردد هیچ کس دوست دشمن تنت در جامه چون در جام باده دلت در سینه چون در سیم آهن ببار ای شمع اشک از چشم خونین که شد سوز دلت بر خلق روشن مکن کز سینهام آه جگرسوز برآید همچو دود از راه روزن دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن چو دل در زلف تو بستهست حافظ بدین سان کار او در پا میفکن
شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
چهارشنبه 2 مرداد1387 :: 17:30 :: نويسنده : هادی
سخن وبلاگ نویس ![]() عظمت همواره در انتظار چشمی است که او را ببيند و خوبی همواره در انتظار خردی که او را بشناسد و زيبايی همواره تشنه دلی که به او عشق بورزد . آرشيو وبلاگ دوستان
ستاره ای بگذار تا به صبح
نزدیکتر شویم هر چند تک ستاره ی من روشنی ندارد و راهنمای هیچ گمشده ای ... در تاریکی شب نیست ولی بگذار در کنار بقیه ی ستارگان درخشانت باشد تا شاید از بازتاب نور دیگر ستارگان ، دیده ی گمشده ای را به سوی تنهایی خود جلب کند hs_rad2004@yahoo.com |
||