تبليغاتX
اِلـــهـی و ربّـی مـَـن لـی غیــرُک
 
اِلـــهـی و ربّـی مـَـن لـی غیــرُک
I believe there's some force guiding me , call it God - destiny
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

 

The human life journey cannot be charted by a single curving line

 McLeish



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
شنبه 31 مرداد1388 :: 8:8 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

 

اگه چیزی رو تو زندگی بدست آوری که حقت بوده بدون که میتونی ازش استفاده کنی

ولی اگه خلاف این باشه ، بدون که تا آخرین ذره خدا ازت میگیره حتی به قیمت طولانی شدن

                                          عمرت ولی شک نکن که میگیره

 



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
پنجشنبه 29 مرداد1388 :: 11:11 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

چند وقت پیش کتابی میخوندم  . به نظرم رسید که قسمتی از مطالب این کتاب رو تو وبلاگ قرار بدم که با توجه به شرایط فعلی جامعه خوندنش خالی از لطف نیست .

......

وقتی گالیله را برای استغفار " کلیسا پسند" !! به محاکمه میبردند ، تمامی پیروان وشاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت دربهای بسته مدت ها به انتظار صف کشیده بودند که استادشان وبزرگشان ، رهبر فکری شان علیرغم فشارهای طاقت فرسای ارشادی !!! ، داخل دادگاه سربلند و سرفراز ، با گام های استوار پای به بیرون نهد و بگوید : زمین هنوز میچرخد . اما دریغ که استاد سرافکنده و پژمرده ، رنجور از فشارهای تحمل کرده ، سر به زیر از ابراز آن چه که خود هرگز به آن ایمان نداشت ، آرام و آهسته به قرائت استغفارنامه !!! برای همه آنچه که بر خلاف عقیده ی کلیسا تا به امروز گفته بود پرداخت . آنچه برای پیروانش مانده بود ، یأس بود و سرشکستگی ... از شاگردان یکی فریاد زد : « بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد. » و در اینجا " برتولد برشت " از قول گالیله چه زیبا میگوید :  

                                   بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد .

و ما میبینیم که چه غیر زیبا سراسر تاریخمان مملو است از قهرمان بازی و قهرمان پروری . و عجیب است به محض این که قهرمانی را پرورش دادیم و وی را روی سکو گذاشتیم ، ستایش اش کردیم ، و در بعضی مقاطع ، خجالت آور است ولی واقعیت است ، پرستش اش کردیم و حتی در سطح خدایش قرار دادیم و چه فرمان یزدان چه فرمان ... برایش سرودیم ، خیلی زود به دلیل این که به حق نمی تواند تمام خواسته هایمان را برآورده کند شروع به ملامتش می کنیم . غافل از این که این ما بودیم که از او یک بت ساختیم . قهرمان بیچاره که خودش هم چنین ادعایی نداشت . خودمان بالایش می بریم و خودمان هم زمینش می زنیم . آن هم در مشمئز کننده ترین حالت ممکن . حالا هیچ فرقی نمی کند اگر زورمان نرسد برایش جوک درست می کنیم . راستی چرا ؟ هیچ وقت فکر کرده اید چرا ؟ ....

و در جایی دیگر نویسنده ادامه می دهد که :

ببینید ، وقتی در حالت بی پناهی یکی با مشت توی سر آدم می کوبد سه حالت پیش می آید : اول این که اگر زورت رسید درجا همان مشت را با یک پس گردنی و احتمالا دو سه تا بدو و بیراه سجاف کنی و بدون نگرانی از عاقبت کار حواله اش کنی « بعدا چه پیش می آید بستگی به خیلی چیزها دارد » . دوم این که اگر زورت نرسید تحمل کنی یا بگذاری برای بعد که تلافی کنی ولی خودت بدانی که این مشتی که خوردی حق تو نبود باید بعدا که توانستی به نحوی جبران خسارت را بکنی « یعنی عاقلانه ترین راه » ولی شق سوم این است که از شدت ضعف و زبونی کم کم بتور کنی این نره شیری !! که به تو مشت زده حق طبیعی و خدادادی اش بوده و سکوت هم حق تو و این دست تقدیر بوده است که این رابطه را بین شما دو نفر ایجاد کرده . حالا اگر محبت کرده و این را کمی آرامتر زده « زهی سعادت » این دیگر از بزرگواری خود آقای زننده !! است .

باور کردنش مشکل است ولی خوانندگانی که خدای ناکرده تجربه ( در بند بودن ) را دارند می دانند که گاهی زندانی از شدت ترس از زندانبان خشن ، ناخودآگاه با او یک رابطه عاطفی برقرار می کند . این حالت سومی که خدمتتان ارائه دادم بدترین شکل مساله است که بتدریج تبدیل می شود به یک عادت ، عادتی که نهایتا منجر می شود به همان قهرمان پروری ، منجر می شود به همان محیط استبداد زده .

....



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
شنبه 24 مرداد1388 :: 20:20 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

ترسم ، زفرط شعبده چندان ، خرت کنند

تا داستان عشق وطن باورت کنند

من ، رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش

بس کن تو ، ورنه خاک وطن بر سرت کنند

گیرم ، زدست چون تو ، نخیزد خیانتی

خدمت مکن ، که رنجه ، به صد کیفرت کنند

گر واکند حصار قزل قلعه لب به گفت

گوید چه پیش چشم تو ، با همسرت کنند

بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز

دل برمنه که یک تنه در سنگرت کنند

پتک اوفتاده ، در کف ضحاک و این گروه

خواهان ، که باز ، کاوه آهنگرت کتتد

 

فریدون توللی



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
جمعه 23 مرداد1388 :: 19:0 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

آمد بت میخانه تا خانه برد ما را

بنمود بهار نو تا تازه کند ما را

بگشاد نشان خود بربست میان خود

پر کرد کمان خود تا راه زند ما را

صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد

صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را

رو سایه سروش شو پیش و پس او می‌دو

گر چه چو درخت نو از بن بکند ما را

گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا

کاول بکشد ما را و آخر بکشد ما را

چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان

بر جمله سلطانان صد ناز رسد ما را

بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد

آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را

آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد

وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را

می‌آید و می‌آید آن کس که همی‌باید

وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را

شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد

تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را

 

مولوی



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
چهارشنبه 21 مرداد1388 :: 13:13 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

یک شبی مجنون نمازش را شکست                

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود            

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او                           

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟                   

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

جام لیلا را به دستم داده ای                        

وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم میزنی                     

دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق دل خونم نکن                 

من که مجنونم تو مجنونم نکن



ادامه مطلب ...


شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
دوشنبه 19 مرداد1388 :: 21:21 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

hadiha

شاید اشتباه به مساله داری نگاه می کنی



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
شنبه 17 مرداد1388 :: 19:19 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

گفتم که خدا مرا مرادی بفرست

توفان زده‏ ام مرا نجاتی بفرست

فرمود که با زمزمه یا مـــــــهدی

نذر گل نرگـس صلواتی بفرست

 

هادی ها

این شعر و عکس رو از وبلاگ آقا سجاد کپی کردم



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
جمعه 16 مرداد1388 :: 20:20 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا  چرا

نوشدارویی وبعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز وفردای تو نیست

من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا

نازنیناما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که بااین عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدناز چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یکدم درتو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
یکشنبه 11 مرداد1388 :: 20:20 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

عمری به بوی یاری بردیم انتظاری

زین انتظار ما را نگشود هیچ کاری

هردم غم فراقش بردل نهاد دردی

هر لحظه درد هجرش در دل شکست خاری



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
جمعه 9 مرداد1388 :: 18:18 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی

تو ز خود نرفته بیرون، به کجا رسیده باشی؟

سرت ار به چرخ ساید، نخوری فریب عزّت

که همان کف غباری به هوا رسیده باشی 

به هوای خودسریها نروی ز ره ، که چون شمع

سرِ ناز تا ببالد ، ته پا رسیده باشی 

زدن آینه به سنگت ز هزار صیقل اولی

که به زشتی جهانی ز جلا رسیده باشی 

خم طرّه اجابت به عروج بی نیازی است

تو به وهم خویش دستی به دعا رسیده باشی

برو، ای سپند! امشب سر و برگ ما خموشی است

تو که سوختند سازت به نوا رسیده باشی

نه ترنّمی، نه وجدی، نه تپیدنی، نه جوشی

به خُم سپهر تا کی میِ نارسیده باشی؟

نگه جهان نوردی، قدمی ز خود برون آ

که ز خویش اگر گذشتی، همه جا رسیده باشی 

ز شکست رنگِ هستی اثر تو بیدل این بس

که به گوش امتیازی چو صدا رسیده باشی

                                                          بیدل

 



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
چهارشنبه 7 مرداد1388 :: 13:0 ::  نويسنده : هادی
ياد خدا آرامش بخش دلهاست

همه به پرواز می اندیشند

همه در حسرت یک پروازند

من به پرواز نمی اندیشم

به تو می اندیشم

به تو که

قشنگ تر از اندیشه ی یک پروازی



شمع هیچکس تا بامداد نمی سوزد
یکشنبه 4 مرداد1388 :: 21:21 ::  نويسنده : هادی
سخن وبلاگ نویس
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست



عظمت همواره در انتظار چشمی است که او را ببيند و خوبی همواره در انتظار خردی که او را بشناسد و زيبايی همواره تشنه دلی که به او عشق بورزد .
دوستان
ستاره ای بگذار تا به صبح
نزدیکتر شویم

هر چند تک ستاره ی من روشنی
ندارد و راهنمای هیچ گمشده ای
... در تاریکی شب نیست
ولی بگذار در کنار بقیه ی ستارگان درخشانت باشد تا شاید از بازتاب
نور
دیگر ستارگان ، دیده ی گمشده ای
را به سوی تنهایی خود جلب کند

hs_rad2004@yahoo.com