|
اِلـــهـی و ربّـی مـَـن لـی غیــرُک
I believe there's some force guiding me , call it God - destiny
ياد خدا آرامش بخش دلهاست
پریشانم چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی میگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!
غیر از خدا هرآنچه بخواهی شکست توست
جمعه 29 خرداد1388 :: 9:9 :: نويسنده : هادی
سخن وبلاگ نویس ![]() عظمت همواره در انتظار چشمی است که او را ببيند و خوبی همواره در انتظار خردی که او را بشناسد و زيبايی همواره تشنه دلی که به او عشق بورزد . آرشيو وبلاگ دوستان
ستاره ای بگذار تا به صبح
نزدیکتر شویم هر چند تک ستاره ی من روشنی ندارد و راهنمای هیچ گمشده ای ... در تاریکی شب نیست ولی بگذار در کنار بقیه ی ستارگان درخشانت باشد تا شاید از بازتاب نور دیگر ستارگان ، دیده ی گمشده ای را به سوی تنهایی خود جلب کند hs_rad2004@yahoo.com |
||