آنسوی ناکامی
آنسوی ناکامی ها خدائی است که داشتنش جبران همه نداشته هاست .
این مطلب قشنگ رو از وبلاگ آقا کامران
کپی کردم ![]()
آنسوی ناکامی ها خدائی است که داشتنش جبران همه نداشته هاست .
این مطلب قشنگ رو از وبلاگ آقا کامران
کپی کردم ![]()
زندگی مثل یه پل قدیمیه !
به این فکر نکن که اگه تنها ازش بگذری دیرتر خراب میشه ، به این فکر کن که اگه افتادی یکی باشه که دستتو بگیره .
با تشکر از دوست پا برهنه و عزیزم ![]()
![]()
![]()
اصلا مهم نیست کجا بدنیا آمدید .
اصلا مهم نیست پدر و مادرتان چه کسی هستند .
اصلا مهم نیست دوستانتان چه افرادی هستند .
اصلا مهم نیست در چه شرایطی بزرگ شده و الان دارید زندگی می کنید .
اصلا مهم نیست چه تحصیلاتی دارید .
اصلا مهم نیست والدینتان به چه اندازه درس خوانده اند .
اصلا مهم نیست شغلتان چیست .
این نیروی اختیار و تعقل شماست که تصمیم می گیرد ، در کدام طرف این جمله دوستم آقا هادی قرار گیرد .
" فقط یک مرز وجود دارد و آن انسانیت است. هرکس در این مرز است هموطن است و هرآنکه در آن سو ست دشمن است "
< هادی سلیمانی >
وای خدا من فردا کنکور دارم ![]()
از شما خوبان میخوام که برای موفقیت دوستام و خودم دعا کنید ![]()
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ( جمعه ساعت ۱۴:۳۰ و شنبه ساعت ۸ صبح ) ![]()
کي ميگه فصل بارون هميشه پاييز ميشه
دلت گرفته باشه بارون مياد هميشه
بارون صداي گر يه ست صداي آسمونه
به حال ما مي باره به حال من مي ناله
بارون صداي رفتن رفتن وبر نگشتن
مثل تو هم که رفتي هنوزم بر نگشتي
وقتي كسي ناراحتت ميكنه 42 تا ماهيچه استفاده ميشه تا اخم كني، اما فقط 4 تا ماهيچه لازمه تا دستت رو دراز كني و بزني پس كلهاش ![]()
هيتلر به ناپلئون : ما براي شرف مي جنگيم ولي شما براي پول ![]()
ناپلئون : هرکسي براي چيزي که نداره ميجنگه ![]()
سلام به دوستان عزیزم . ![]()
یه سوال خفن و یه شعر بی ربط ؟؟؟ ![]()
به نظرتون چند نفر شما رو به خاطر خودتون ، بدون این اضافات و داشته های زندگیتون ، بدون این پول و چهره و حرف زدن زیبا و مدرک ( که این آخری به نظرم فقط برای قیافه گرفتنه ) و خیلی چیزهای اکتسابی دیگه ، شما رو واقعا دوست داره ؟
و سوال دیگم ، عکس این سواله.
شما چند نفر رو به خاطر خودشون ، بدون این اضافات و داشته های زندگیشون ، بدون این پول و چهره و حرف زدن زیبا و مدرک و خیلی چیزهای اکتسابی دیگه ، واقعا دوستشون دارید ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نیکی چه کرده ایم تا روزی
نیکو دهند مزد عمل ما را
اینم بگم که دنیای الان بی معرفت تر از این حرفاست و نیکو ندهند مزد عمل مارا ![]()
.
ولی روایت دیگه میگه
تو نیکی کن و در دجله انداز
.
قاطی کردم به من چه کی رو دوست داری
و چه کسی دوستتون داره
و به کی نیکی می کنید![]()
پیام اخلاقی این مطلب :
بی خیال
برفی که داره میاد رو عشقه ![]()
![]()
( خدا رو شکر )
تا قبلهی ابروی تو ای یار کج است
محراب دل و قبلهی احرار کج است
ما جانب قبلهی دگر رو نکنیم
آن قبله ماست گر چه بسیار کج است
گاهی شده که شما در خواب باشید ...
رویایی ببینید ، لمس کنید ، بخورید و بیاشامید و حتی احساس کنید ...
آنچه شما درک می کنید ، عین واقعیت است اما ممکن است حقیقت نداشته باشد ...
و زمانی به این واقعیت آگاه می شوید که از آن خواب بیدار شده باشید و با درک این حقیقت که خواب دیده اید ، به پوچی آن واقعیت پی می برید !
این مطلب رو از
http://rolfing.blogfa.com/post-587.aspx
کپی کردم ![]()
![]()
![]()
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چه کار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت:
خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت:
من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!
این مطلب قشنگ رو از وبلاگ دوستم کپی کردم ![]()
![]()
![]()
ترسم آخر زغم عشق تو دیوانه شوم
بیخود از خود شوم و راهی میخانه شوم
آنقدر باده بنوشم که شوم مست و خراب
نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب ![]()
پوچ و بس تند چنان با دودمان
همه تقصیر من است ، این که خود می دانم
که نکردم فکری
که تامل ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران
کودکی رفت به بازی ، به فراغت ، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند : کنون تا بچه است
بگذارید بخندد شادان
که از این پس دگرش فرصت خندیدن نیست !
بایدش نالیدن !
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو
نتوان خندیدن ؟!؟
نتوان فارغ و وارسته زغم
همه شادی دیدن ؟
همچو مرغی آزاد ، هر زمان بال گشادن
سر هر بام که شد خوابیدن ؟
هیچ کس نیز نگفت : زندگی چیست ؟ چرا می آییم ؟
بعد از این چند صباح ، به چسان باید رفت ؟
به کجا باید رفت ؟
با کدامین توشه ، به سفر باید رفت ؟
من نپرسیدم هیچ ، هیچکس نیز نگفت ...
نوجوانی سپری گشت به بازی ، به فراغت ، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من
که چه سان عمر گذشت ...
لیک گفتند همه :
که جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر ببرد ، کامروایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز ، ورا عمری هست
یک نفر بانگ برآورد که او :
از هم اکنون باید ، فکر آینده کند !
دیگری آوا داد :
که چو فردا بشود ، فکر فردا بکند ...
سومی گفت : همانگونه که دیروزش رفت
بگذرد امروزش ، همچنین فردایش ...

با همه این احوال
من نپرسیدم هیچ
که چه سان دی بگذشت ؟
آنهمه قدرت و نیروی عظیم
به چه ره مصرف گشت ؟
نه تفکر ، نه تعمق و نه اندیشه دمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه توانی که از کف دادم مفت ...
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب
می توانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی ، هیهات !
آن کسانی که نمی دانستند
زندگی یعنی چه رهنمایم بودند !
عمرشان طی می گشت ، بیخود و بیهوده
و مرا می گفتند : که چو آنها باشم
که چو آنان دائم فکر خوردن باشم !
فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش , فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت :
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگانی کردن
فکرخوردن و غافل زجهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت ...
ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی اش می فهمم
حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق :
من شدم خلق که با عزمی جزم
پای از بند هوا ها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوان مردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرئت و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و باشعله ی خویش
ره نمایم به همه ، گرچه سراپا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر برباد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی اش می فهمم
کاین سه روز از عمرم
به چه ترتیب گذشت :
کودکی بی حاصل
در جوانی باطل
وقت پیری غافل
به زبانی دیگر :
کودکی در غفلت
در جوانی شهوت
وقت پیری حسرت
این شعر عمیق رو از وبلاگ دوست خوبم آقا هادی کپی کردم
![]()
لطفا به آدرس زیر بروید ![]()
http://olivary.blogfa.com/post-290.aspx
تیترش رو عوض کردم .
در دل غصه و غم دوست داشتم *** گرچه برلب خنده ای داشتم
اون موقع تنها غمم شکسته شدن نوک مدادم بود
ولی الان دور و بریام یه چیز دیگه میگن .
در ضمن همیشه از محیط هایی که توش تعریف و تمجید و هندونه گذاری باشه متنفرم ....
امان از لحظه غـــــــــــــــــــــــفلـت که شاهـــــــــــــــــــــــــــــــــدم هستی

عکس رو از اینجا برداشتم ![]()
گفتم به دل سلامي از جان به دوست دادن
گفتا خوشــا جوابي از لعل او شـــــنيدن
گفتم گذر زكويش ما را ســـــــعادت آرد
گفتا كرم زايــــشان خواهد به ما رســـــيدن
گفتم ستم فراوان از هر طرف بيــــــامد
گفتا كه درد وغمها بايـد بـــسي كشــــــيدن
گفتم زهجرجانان از درد وغــم خميدم
گفتا عجب صــــــفايي بايد كه آرمـــــيدن
گفتم شود زماني چشمم كنم ســــرايش
گفتا نما دعـــــايي خواهد به او رســــيدن
گفتم كه عـــشق يارم لبريز كرده جــانم
گفتا زنور ايشـــــــان ما را چو آفريـــــدن
گفتم فــــداي نازت نازم به تو عـــزيزم
گفتا برتر زجــــانست نازي زاو خـــــريدن
گفتم به انتظارم من جــان نثــــار يارم
گفتازاو اشـــــــارت ازما به سردويــــــدن
گفتم كه در نهايت شايد كند نگاهـــــي
گفتا خوشست آن دم از اين قفس پريــــدن
گفتم كه روي ماهش يك لحظه گرببينم
گفتا چوخوشگوارست آن لحظه پركــشيدن
گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم
گفتا نشين به راهش رخســار او بديـــــدن
این شعر زیبا رو از اینجا کپی کردم ![]()
![]()