کس ندانست که آخر به چه حالت برود

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

نرود کارش و آخر به خجالت برود

کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا

به تجمل بنشیند به جلالت برود

سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست

که به جایی نرسد گر به ضلالت برود

کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر

حیف اوقات که یک سر به بطالت برود

ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی

که غریب ار نبرد ره به دلالت ببرد

حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست

کس ندانست که آخر به چه حالت برود

حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی

بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

خواجه آن است که باشد غم خدمت کارش

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمت کارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری

بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرومگذارش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود

نازپرورد وصال است مجو آزارش

از دست غیبت تو شکایت نمی کنم

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور

گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور

ای گل بشکر آن که تویی پادشاه حسن

با بلبلان بی دل شیدا مکن غرور

از دست غیبت تو شکایت نمی کنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد

ما را غم نگار بود مایه سرور

زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار

ما را شرابخانه قصور است و یار حور

می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی

گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور

حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی

در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

پی نوشت :

اینم یه مدل تفعل زدن به دیوان حافظه   بههعله

امروز خونه پدربزرگ ، مادربزرگ هام رفتم و برای روز یکشنبه دعوتشون کردم

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی  

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

ادامه مطلب اینجاست ...

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم

مردم دیده ما جُز به رُخَت ناظر نیست

دلِ سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

اشکم اِحرامِ طواف حَرَمَت می‌بندد

گر چه از خونِ دلِ ریش دمی طاهر نیست

بسته‌ی دام و قفس باد چُو مرغ وحشی

طایر سدره اگر در طلبت، طایر نیست

عاشقِ مُفلس اگر قلبِ دلش کرد نثار

مَکُنش عیب، که بر نقدِ روان قادر نیست

عاقبت دست بدان سروِ بلندش برسد

هر که را در طلبت همّت او قاصر نیست

از روان‌بخشی عیسی نزنم دَم هرگز

زآن که در روح‌فَزایی چو لبت ماهر نیست

من که در آتش سودای تو آهی نزنم

کِی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست؟

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم

که پریشانی این سلسله را آخِر نیست

سرِ پیوندِ تو تنها نَه دل حافظ راست

کیست آن کِش سرِ پیوندِ تو در خاطر نیست؟

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگه دار که من می‌روم الله معک

تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس

ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک

در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن

کس عیار زر خالص نشناسد چو محک

گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

بگشا پسته خندان و شکرریزی کن

خلق را از دهن خویش مینداز به شک

چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

چون بر حافظ خویشش نگذاری باری

ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک

تکمیل مطلب ناقص

گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری

گر دست دهد خاک کف پای نگارم

بر لوح بصر خط غباری بنگارم

بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است

از موج سرشکم که رساند به کنارم

پروانه او گر رسدم در طلب جان

چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم

امروز مکش سر ز وفای من و اندیش

زان شب که من از غم به دعا دست برآرم

زلفین سیاه تو به دلداری عشاق

دادند قراری و ببردند قرارم

ای باد از آن باده نسیمی به من آور

کان بوی شفابخش بود دفع خمارم

گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری

من نقد روان در دمش از دیده شمارم

دامن مفشان از من خاکی که پس از من

زین در نتواند که برد باد غبارم

حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است

عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست  

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست 

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست 

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست 

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند  

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست 

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش  

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست 

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است  

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست 

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب  

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست 

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو  

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست 

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود  

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست 

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست  

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست 

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است 

 ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست 

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست  

عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست 

در بحر فتاده‌ام چو ماهی

یارم چو قدح به دست گیرد

بازار بتان شکست گیرد

هر کس که بدید چشم او گفت

کو محتسبی که مست گیرد

در بحر فتاده‌ام چو ماهی

تا یار مرا به شست گیرد

در پاش فتاده‌ام به زاری

آیا بود آن که دست گیرد

خرم دل آن که همچو حافظ

جامی ز می الست گیرد

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من

خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

تکمیل شعر ناقص

صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز

کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد

اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری

پیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلند است جنابت

دور است سر آب از این بادیه هش دار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

باری به غلط صرف شد ایام شبابت

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی

یا رب مکناد آفت ایام خرابت

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد

صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم؟ چون هست

در دیر مغان آمد، یارم قدحی در دست

مست از می و مِی‌خواران از نرگس مستش مست

در نعل سَمَند او شکل مَه نو پیدا

وز قد بلند او بالای صِنوبر پَست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم؟ چون نیست

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم؟ چون هست

شمع دل دمسازم، بنشست او چو برخاست

و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوش بو شد، در گیسوی او پیچید

ور وَسمِه کَمانکِش گشت در ابروی او پیوست

بازآی که بازآید عمر شده‌ی حافظ

هر چند که ناید باز، تیری که بشد از شست

مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت: «برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای

که ز صحرای خُتَن آهوی مشکین آمد»

گریه، آبی به رخ سوختگان بازآورد

ناله فریادرَس عاشق مسکین آمد

مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست

ای کبوتر! نگران باش که شاهین آمد

ساقیا! می بده و غم مخور از دشمن و دوست

که به کام دل ما آن بشد و این آمد

رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار

گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل

عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد

ای غایب از نظر، که شدی همنشین دل

ای هُدهُد صبا، به سبا می‌فرستمت 

بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

حیف است طایری چو تو در خاکدانِ غم 

زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت

در راه عشقْ مرحله‌ی قرب و بعد نیست 

می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر 

در صحبت شِمال و صبا می‌فرستمت

تا لشکر غمت نکند مُلک دل خراب 

جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت

ای غایب از نظر، که شدی همنشین دل، 

می‌گویمت دعا و ثَنا می‌فرستمت

در روی خود تَفَرُّج صُنع خدای کن 

کآیینه‌ی خدای‌نما می‌فرستمت

تا مطربان ز شوق مَنَت آگهی دهند 

قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت: 

«با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

حافظ! سرود مجلس ما ذکر خیر توست 

بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت»

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

         زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار

          دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش

          می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

          سخنانی شنیده‌ام که مپرس

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی

          لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش

          رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

          به مقامی رسیده‌ام که مپرس

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند 

همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس 

گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او 

زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی 

گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب 

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن 

وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود 

جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد 

کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر 

بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافـظ ناشنیده پند 

تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید 

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز 

گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم 

گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد 

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد 

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت 

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد 

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد 

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند  

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند 

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی   باشد

که از خزانه غیبم دوا کنند 

معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد  

هر کس حکایتی به تصور چرا کنند 

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست  

آن به که کار خود به عنایت رها کنند 

بی معرفت مباش که در من یزید عشق 

اهل نظر معامله با آشنا کنند 

حالی درون پرده بسی فتنه میرود  

تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند 

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار  

صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند 

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب  

بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند 

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم  

ترسم برادران غیورش قبا کنند 

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور  

اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند 

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان  

خیر نهان برای رضای خدا کنند 

حافظ دوام وصل میسر نمیشود  

شاهان کم التفات به حال گدا کنند

بر لبِ بحرِ فَنا منتظریم ای ساقی!  

حاصل کارگهِ کُون و مَکان این همه نیست 

باده پیش آر، که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان شرفِ صحبت جانان غرض است 

غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

منت سِدره و طوبیٰ ز پی سایه مکش 

که چو خوش بنگری، ای سروِ روان، این همه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار 

ور نه با سعی و عمل، باغِ جَنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری 

خوش بیآسای زمانی، که زمان این همه نیست

بر لبِ بحرِ فَنا منتظریم ای ساقی! 

فرصتی دان، که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازیِ غیرت، زنهار! 

که ره از صومعه تا دیرِ مُغان این همه نیست

دردمندیِ من سوخته‌ی زار و نَزار 

ظاهراً حاجت تقریر و بیان این همه نیست

نام حافظ رقمِ نیک پذیرفت، ولی 

پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

منم که شهرۀ شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام ببدی دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

بدست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

بمی پرستی از آن نقش خودم زدم بر آب

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

برحمت سر زلف تو واثقم ورنه

کشش چو نبود از آنسو چه سود کوشیدن

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس

که وعظ بی عملان واجبست نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب

که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن

مبوس جز لب ساقیّ و جام می حافظ

که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری؟

ساقی! به نور باده برافروز جام ما 

مطرب، بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکسِ رُخِ یار دیده‌ایم 

ای بی‌خبر ز لذتِ شُربِ مُدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده‌شد به عشق 

ثبت است بر جَریده‌ عالَم دوام ما

چندان بُوَد کرشمه و ناز سَهی قدان 

کآید به جلوه سرو صِنوبرخرام ما

ای باد! اگر به گُلشن اَحباب بگذری 

زِنهار! عرضه‌دِه بَرِ جانان پیام ما

گو «نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری؟ 

خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما»

مستی به چشم شاهد دلبند ما

خوش است  زآن رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

ترسم که صَرفه‌ای نبرد روز بازخواست 

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ! ز دیده، دانه‌ی اشکی همی‌فشان 

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اَخضَر فَلَک و کشتی هِلال 

هستند غرقِ نعمتِ حاجی قوام ما

عمری گذشت تا به امید اشارتی  

عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایم 

روی و ریای خلق به یک سو نهاده‌ایم

طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم 

در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ایم

هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ایم 

هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ایم

عمری گذشت تا به امید اشارتی 

چشمی بدان دو گوشه ابرو نهاده‌ایم

ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته‌ایم 

ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ایم

تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز 

بنیاد بر کرشمه جادو نهاده‌ایم

بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال 

همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ایم

در گوشه امید چو نظارگان ماه 

چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ایم

گفتی که حافظا دل سرگشته‌ات کجاست 

در حلقه‌های آن خم گیسو نهاده‌ایم

به تیغم گر کشد دستش نگیرم  

به تیغم گر کشد دستش نگیرم 

وگر تیرم زند منت پذیرم

کمان ابرویت را گو بزن تیر 

که پیش دست و بازویت بمیرم

غم گیتی گر از پایم درآرد 

بجز ساغر که باشد دستگیرم

برآی ای آفتاب صبح امید 

که در دست شب هجران اسیرم

به فریادم رس ای پیر خرابات 

به یک جرعه جوانم کن که پیرم

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند 

که من از پای تو سر بر نگیرم

بسوز این خرقه تقوا تو حافظ 

که گر آتش شوم در وی نگیرم

فال ۱۱ شهریور ۹۰

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان 

لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان

آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود 

گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان

ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین 

کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان

گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت 

همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان

حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن 

چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان

بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین 

نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان

آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است 

شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان

حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم 

ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

 

عباس – سعید – علیرضا من یه سوال هنوز از صبح توی ذهنم مونده !!؟

ما امروز کجا رفته بودیم ؟ 

بعد پول این فال رو کی داد ؟ 

بعد چرا فال فروشه با کیسه گونیش زد تو سر من !!!!؟

کایّام گل و یاسمن و عید صیام است

در مذهب ما باده حلال است؛ ولیکن                       

بی روی تو، ای سرو گل اندام، حرام است

گوشم همه بر قول نِی و نغمه‌ی چنگ است             

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر مَیامیز که ما را               

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شِکّر               

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است                       

همواره مرا کوی خرابات مُقام است

از ننگ چه گویی؟ که مرا نام ز ننگ است!                

وز نام چه پرسی؟ که مرا ننگ ز نام است

مِی‌خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز                     

و آن کس که چو ما نیست در این شهر کدام است؟

با محتسبم عیب مگویید، که او نیز             

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ ! منشین بی مِی و معشوق زمانی               

کایّام گل و یاسمن و عید صیام است

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش رخ مهر جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشک دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنائی نه غریبست که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مردم چشم

خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه کن حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

آن پیکِ نامَور که رسید از دیار دوست

آن پیکِ نامَور که رسید از دیار دوست 

آورد حِرْزِ جان ز خط مُشکبار دوست

خوش می‌دهد نشان جلال و جمالِ یار 

خوش می‌کند حکایت عِزّ و وَقار دوست

دل دادمش به مژده و خجلت همی‌برم 

زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

شکر خدا که از مددِ بختِ کارساز 

بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

سیر سپهر و دور قَمَر را چه اختیار؟ 

در گردشند بر حسب اختیار دوست

گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند 

ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

کحل الجواهری به من آر، ای نسیم صبح! 

زآن خاکِ نیکبخت که شد رهگذار دوست

ماییم و آستانه عشق و سر نیاز 

تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست

دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک؟ 

منت خدای را، که نیَم شرمسار دوست

خرابم می‌کند هر دم فریب چَشم جادویت

آقايان

حافظ ( شاعر )

هادي سليماني راد ( اقدامگر )

تقديم مي كنند

 

مُدامم مست می‌دارد نسیم جَعد گیسویت 

خرابم می‌کند هر دم فریب چَشم جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن 

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت؟

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم 

که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی 

صبا را گو که بردارد زمانی بُرقع از رویت

و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی 

برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت

من و باد صبا مسکین دو سرگردانِ بی‌حاصل 

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

زهی همت که حافظ راست از دنیا و از عُقبیٰ 

نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک 

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد 

و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش 

و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع 

سخت می‌گردد جهان بر مردمان سختکوش

وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک 

زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام 

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی 

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخور 

گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید 

زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست 

یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد 

آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش

يوسف ما حضرت مهدي ( عج ) ست

يوسف ما انسانها

يوسف ما مسلمانها

يوسف ما شيعه ها

يوسف ما يك استثنا ست

يوسف ما حضرت مهدي ( عج ) ست

و ما اعتقاد راسخ داريم كه او مي آيد و او مي آيد و او مي آيد ...

و چه زيبا حافظ ميگه :

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور 

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ادامه نوشته

کار ناکرده چه امید عطا می داری

ای که مهجوری عشاق روا می داری

بندگان را ز بر خویش جدا می داری

تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب

به امیدی که در این ره به خدا می داری

دل ربودی و بحل کردمت ای جان لیکن

به از این دار نگاهش که مرا می داری

ساغر ما که حریفان دگر می نوشند

ما تحمل نکنیم ار تو روا می داری

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

عرض خود می بری و زحمت ما می داری

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم

از که می نالی و فریاد چرا می داری

حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند       

کار ناکرده چه امید عطا می داری             

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکند

که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل

دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس

گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگدازد

هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس

پارسایی و سلامت هوسم بود ولی

شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم

گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا

حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینان

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست

در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینان

همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست

روی تو مگر آینه لطف الهیست

حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست

نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم

مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

از بهر خدا زلف مپیرای که ما را

شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست

بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز

در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست

تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است

جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست

دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر

گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت

با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

در صومعه زاهد و در خلوت صوفی

جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ

فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد؟

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل‌افگار چه کرد

 ساقیا! جام مِی‌ام ده؛ که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق، آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

از پای فتادیم چو آمد غم هجران

آن ترک پرى چهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین

کن واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست

در سعی چه کوشیم چو از مرده صفا رفت

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

هیهات که رنج تو زقانون شفا رفت

ای دوست بپرسیدن حافظ قدمی نه

زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

او به خونم تشنه و من بر لبش

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل

ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من

چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین

گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود

کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست

بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من

گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود

ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من

دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید

کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست

که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتادست

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر

که این حدیث ز پیر طریقتم یادست

غم جهان مخور و پند من مبر از یاد

که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشادست

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوز عروس هزاردامادست

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بی دل که جای فریادست

حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ

قبول خاطر و لطف سخن خدادادست

مطلبی به شماره هزار

به نام خدا

هادی ها

رسیدیم به این مطلب

هیچ وقت فکرش رو نمیکردم بتونم تا اینجا ادامه بدم .

سختی زیاد داشته . بالا پایین زیاد داشته

ولی خدا رو شکر

 

دوستان لطف کردند و پیشنهاداتی برای این مطلب دادند که از همه شون سپاسگذارم

ادامه نوشته

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت  

آن یار کز او خانه ما جای پری بود   

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش   

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد   

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را   

با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد   

آری چه کنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را   

در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت   

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین   

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را   

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ   

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

زهی خجسته زمانی که یار باز آید

به کام غمزدگان غمگسار باز آید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

بدان امید که آن شهسوار باز آید

اگر نه در خم چوگان او رود سر من

ز سر نگویم و سر خود چه کار باز آید

مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد

بدان هوس که بدین رهگذار باز آید

دلی که با سر زلفین او قراری داد

گمان مبر که بدان دل قرار باز آید

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

به بوی آن که دگر نوبهار باز آید

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ

که همچو سرو به دستم نگار باز آید

زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم  

زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم 

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

مِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر 

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم 

طُره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم 

غم اَغیار مخور تا نکُنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگِ گُلم 

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نَه بسوزی ما را 

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره‌ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه 

شور شیرین منما تا نکُنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رَس 

تا به خاک در آصِف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی 

من از آن روز که دربند توام آزادم

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

من لاف عقل می زنم این کار کی کنم

مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم

در کار بانگ بربط و آواز نی کنم

از قال و قیل مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

کو پیک صبح تا گله های شب فراق

با آن خجسته طلعت فرخنده پی کنم

کی بود در زمانه وفا جام می بیار

تا من حکایت جم و کاووس و کی کنم

از نامه سیاه نترسم که روز حشر

با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم

خاک مرا چو در ازل از می سرشته اند

با مدعی بگو که چرا ترک می کنم

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست                  

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی  

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش 

و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع 

سخت می‌گردد جهان بر مردمان سختکوش

وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک

زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام 

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی 

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخور 

گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید 

زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست 

یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد

آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش

 

کلمات کلیدی :

1.       با تشکر از دوستی که تو پیدا کردن این شعر کمک حال اینجانب بودند

2.       اینو گفتم که اول از همه قدردانی کرده باشم ، بعدشم یه وقت فکر نکنید من تنهایی دارم این وب رو میگردونم .

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان  

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید 

ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل 

چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید

حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست 

که شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید

ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت 

که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید

به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود 

خیال باشد کاین کار بی حواله برآید

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان 

بلا بگردد و کام هزارساله برآید

نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ 

ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد 

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود 

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل 

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب 

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل 

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز 

قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد 

که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را 

شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

 

یادگاری از : ستوان دوم وظیفه علی عطایی