گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی
باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد بروی تو
افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی
مگذار قند من که به یغما برد
طوطی من که در شکرستان نیامدی
شعر من از زبان تو خوش صید دل کند
افسوس ای غزال غزلخوان نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من تو که مهمان نیامدی
خوان شکر به خون جگر دست می دهد
مهمان من چرا به سر خوان نیامدی
دیوان حافظی تو و دیوانه ی تو من
اما پری به دیدن دیوان نیامدی
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش
ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی
گیتی متاع چون منش آید گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نیامدی
صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ای است
ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی
عیش دل شکسته عزا میکنی چرا
عیدم تویی که من به تو قربان نیامدی
در طبع شهریار خزان شد بهار عشق
زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی
کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مث بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم
سادگی ها تو دوست دارم ، خستگی ها تو دوست دارم
چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم
یه حضور سرد و ابری یه نگاه گنگ و خسته
منم و غبار ایام که رو صورتم نشسته
یه روزی پرنده بودم آسمونا زیر بالم
پربود از شوق رهایی همه خواب و خیالم
وقتی همه چراغ های خونه خاموش میشه ، یعنی اینکه وقت خوابه
چراغ سبز رنگی رو که بعنوانه چراغ شب خواب وسط اتاق (*) روشن میکنند
نور چراغ شاید از لای در به اتاقم برسه ولی کل اتاق روشن نمیشه ، باید یه چراغ شب خواب برای اتاقم بخرم
منم باید بخوابم ، لبم رو تکون میدم و یه چیزی میگم و چیزی هم میشنوم (**)
چراغ اتاقم رو خاموش میکنم من میمونم و کوله باری از غم و غصه و سیاهی و اون نور سبز . نور سبزی که تمام پشتوانه و امیدم به زندگیه
چند دقیقه ای میگذره حالا دیگه چشمام به تاریکی عادت کرده ، چقدر همه جا روشنه !
جالبه عادت به تاریکی هم خودش یه نوع روشنایی هستش
پرتوهای نور سبز هنوز توی اتاق هستند
دارم به این فکر میکنم که اگه این نور سبز نبود ، روشنی اتاقم چی بود !؟ چه میدونم شاید عقربه های شب رنگ ساعت رومیزیم
بیست و دو دقیقه ست که وارد روز شنبه شدیم ; عادت به تاریکی هم بدچیزیه !!!
(*) :
اتاق نشیمن
(**) :
اولی : شب بخیر
دومی : شب بخیر پسرم
از جنون این عالم بیگانه را گم کردهام
آسمان سیرم، زمین خانه را گم کردهام
نه من از خود، نه کسی از حال من دارد
خبر دل مرا و من دل دیوانه را گم کردهام
چون سلیمانم که از کف دادهام تاج و نگین
تا ز مستی شیشه و پیمانه را گم کردهام
از من بیعاقبت، آغاز هستی را مپرس
کز گرانخوابی سر افسانه را گم کردهام
طفل میگرید چون راه خانه را گم میکند
چون نگریم من که صاحب خانه را گم کردهام ؟
به که در دنبال دل باشم به هر جا می رود
من که صائب کعبه و بتخانه را گم کردهام
سالهاست که معنای این را نفهمیده ام
رفت و آمد یا آمد و رفت ؟ آدمها میروند که برگردند یا می آیند که بروند ؟؟
دیگر آن خنده ی زیبا به لب مولا نیست
همه هستند، ولی هیچکسی زهرا (س) نیست
قطره ی اشک علی(ع) تا به ته چاه رسید
چاه فهمید کسی همچو علی تنها نیست
زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد
سیبها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار
قبلا این صحنه را…
به تو میگم که نشو دیوونه ای دل
به تو میگم که نگیر بهونه ای دل
من دیگه بچه نمیشم آه
دیگه بازیچه نمیشم