بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما

سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما

بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما

تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟

زناله سحر و گریه شبانه ما

چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه

جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما

نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است

زسوز سینه بود گرمی ترانه ما

چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم

که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما

به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی

که برق ، خنده کنان سوخت آشیانه ما

تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام

همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام

تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل

رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده‌ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون

ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده‌ام

یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو

سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده‌ام

اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران

اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

 

رهی معیری

که سوخت سینه و فریادرس نمی آید

نسیم عشق ز کوی هوس نمی آید

چرا که بوی گل از خاروخس نمی آید

ز نارسایی فریاد آتشین، فریاد!

که سوخت سینه و فریادرس نمی آید

به رهگذار طلب آبروی خویش مریز

که همچو اشک روان، باز پس نمی آید

ز آشنایی مردم رمیده ایم، رهی

که بوی مردمی از هیچ کس نمی آید

مباش جان پدر غافل از مقام پدر

مباش جان پدر غافل از مقام پدر

که واجب است به فرزند احترام پدر

 اگر زمانه به نام تو افتخار کند

 تو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر

                  < رهی معیری >

 

این شعر قشنگ رو از اینجا کپی کردم