بی‌پا و بی‌سر می‌دود چون دل به گرد کوی او

ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او

شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او

معشوق را جویان شود دکان او ویران شود

بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او

ادامه نوشته

جانور فربه شود از حلق و نوش

جانور فربه شود لیک از علف

آدمی فربه ز عزست و شرف

آدمی فربه شود از راه گوش

جانور فربه شود از حلق و نوش

 

مولوی

 

منم آن تخته که با من دروگر کارها دارد

نه آن بی‌بهره دلدارم که از دلدار بگریزم

نه آن خنجر به کف دارم کز این پیکار بگریزم

منم آن تخته که با من دروگر کارها دارد

نه از تیشه زبون گردم نه از مسمار بگریزم

مثال تخته بی‌خویشم خلاف تیشه نندیشم

نشایم جز که آتش را گر از نجار بگریزم

چو سنگم خوار و سرد ار من به لعلی کم سفر سازم

چو غارم تنگ و تاری گر ز یار غار بگریزم

نیابم بوس شفتالو چو بگریزم ز بی‌برگی

نبویم مشک تاتاری گر از تاتار بگریزم

از آن از خود همی‌رنجم که منهم در نمی‌گنجم

سزد چون سر نمی‌گنجد گر از دستار بگریزم

هزاران قرن می باید که این دولت به پیش آید

کجا یابم دگربارش اگر این بار بگریزم

نه رنجورم نه نامردم که از خوبان بپرهیزم

نه فاسد معده‌ای دارم که از خمار بگریزم

نیم بر پشت پالانی که در میدان سپس مانم

نیم فلاح این ده من که از سالار بگریزم

همی‌گویم دلا بس کن دلم گوید جواب من

که من در کان زر غرقم چرا ز ایثار بگریزم

مولوی

هست طومار دل من به درازی ابد

گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو

که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو

آفتاب و فلک اندر کنف سایه توست

گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو

ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف

گر رود صفوت این طبع سخندان تو مرو

اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند

خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو

تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر

ور مرا می‌نبری با خود از این خوان تو مرو

با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است

در خزان گر برود رونق بستان تو مرو

هجر خویشم منما هجر تو بس سنگ دل است

ای شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو

کی بود ذره که گوید تو مرو ای خورشید

کی بود بنده که گوید به تو سلطان تو مرو

لیک تو آب حیاتی همه خلقان ماهی

از کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو

هست طومار دل من به درازی ابد

برنوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو

گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت

که ز صد بهتر وز هجده هزاران تو مرو

 

مولوی

گر ز خاری خسته ای، خود کشته ای

ای دریده پوستین یوسفان

گرگ برخیزی از این خواب گران

گشته گرگان یک به یک خوهای تو

می درانند از غضب اعضای تو

ز آنچه می بافی همه روزه بپوش

ز آنچه می کاری همه ساله بنوش

گر ز خاری خسته ای، خود کشته ای

 ور حریر و قز دری، خود رشته ای

چون ز دستت زخم بر مظلوم رست

آن درختی گشت و زآن زقوم رست

این سخنهای چو مار و کژدمت

مار و کژدم می شود گیرد دمت

حشر پر حرص خس مردار خوار

صورت خوکی بود روز شمار

 

مولوی

خویش فربه می‌نماییم از پی قربان عید

دشمن خویشیم و یار آنک ما را می‌کشد

غرق دریاییم و ما را موج دریا می‌کشد

زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می‌دهیم

کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می‌کشد

خویش فربه می‌نماییم از پی قربان عید

کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می‌کشد

آن بلیس بی‌تبش مهلت همی‌خواهد از او

مهلتی دادش که او را بعد فردا می‌کشد

همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه

درمدزد از وی گلو گر می‌کشد تا می‌کشد

نیست عزراییل را دست و رهی بر عاشقان

عاشقان عشق را هم عشق و سودا می‌کشد

کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون

خفیه صد جان می‌دهد دلدار و پیدا می‌کشد

از زمین کالبد برزن سری وانگه ببین

کو تو را بر آسمان بر می‌کشد یا می‌کشد

روح ریحی می‌ستاند راح روحی می‌دهد

باز جان را می‌رهاند جغد غم را می‌کشد

آن گمان ترسا برد ممن ندارد آن گمان

کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می‌کشد

هر یکی عاشق چو منصورند خود را می‌کشند

غیر عاشق وانما که خویش عمدا می‌کشد

صد تقاضا می‌کند هر روز مردم را اجل

عاشق حق خویشتن را بی‌تقاضا می‌کشد

بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان

گر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می‌کشد

شمس تبریزی برآمد بر افق چون آفتاب

شمع‌های اختران را بی‌محابا می‌کشد

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد

رخ فرسوده‌ی زردم غم صغرای تو دارد

سر من مست جمالت دل من دام خیالت

گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم

که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد

گل صد برگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت

که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

اگرم در نگشایی ز ره بام در آیم

که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد

به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم

چکنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و مخور خون

که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد

مولوی

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگست

هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید

 

مولوی

عید من  و نوروز من  امروز تویی

اندر دل من  مها ، دل افروز تویی

یاران  هستند  لیک  دلسوز  تویی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من  و نوروز من  امروز تویی

 

هادی

 

ادامه مطلب اینجاست ...

علت عاشق ز علت ها جداست

علت عاشق ز علت ها جداست                      

عشق اسطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است           

عاقبت ما را بدان سر رهبر است

هرچه گویم عشق را شرح و بیان                   

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگر است                    

لیک عشق بی زبان روشنتر است

چون قلم اندر نوشتن می شتافت                  

چون به عشق امد قلم بر خود شگافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت             

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت 

مولوی

ای خدا این وصل را هجران مکن    

ای خدا این وصل را هجران مکن                  

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار                      

قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن                

خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ توست                   

شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن               

دشمنان را کور کن شادان مکن

گر چه دزدان خصم روز روشنند                   

آنچه می‌خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس                

کعبه اومید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن                     

خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر                   

هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن

 

مولوي

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون                 

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید                    

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد                      

که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را                    

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را                    

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا              

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم                        

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

 

مولوی

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست 

ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم 

باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم 

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا 

بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما 

قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت 

ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست

بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست 

شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست

در دل ما درنگر هر دم شق قمر 

کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست

خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان 

کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست

بلک به دریا دریم جمله در او حاضریم 

ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست

آمد موج الست کشتی قالب ببست 

باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

 

مولوی

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری

شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم

گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم

ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست

زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم

ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو

ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم

من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم

من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم

در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو

این‌ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم

ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را

هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم

ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر

بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم

گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف

یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم

گر سال‌ها ره می روی چون مهره‌ای در دست من

چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم

ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من

جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم

 

مولوی

باز آمدم , باز آمدم , از پیش  آن یار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم  ,  دیدی که ناسوتی شدم

دامش   ندیدم   ناگهان  در   وی   گرفتار آمدم

باز آمدم  ,  باز آمدم  ,  از پیش  آن یار آمدم

در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم

 

مولوي

می‌آید و می‌آید آن کس که همی‌باید

آمد بت میخانه تا خانه برد ما را

بنمود بهار نو تا تازه کند ما را

بگشاد نشان خود بربست میان خود

پر کرد کمان خود تا راه زند ما را

صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد

صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را

رو سایه سروش شو پیش و پس او می‌دو

گر چه چو درخت نو از بن بکند ما را

گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا

کاول بکشد ما را و آخر بکشد ما را

چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان

بر جمله سلطانان صد ناز رسد ما را

بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد

آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را

آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد

وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را

می‌آید و می‌آید آن کس که همی‌باید

وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را

شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد

تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را

 

مولوی

مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا

مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا

مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با

بر خوان شیران یک شبی بوزینهای همراه شد

استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا

بنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون میچکد

آخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطا

گر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهان

تو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه را

آن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مرد

بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها

نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد

گر هست آتش ذرهای آن ذره دارد شعلهها

شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من

همچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا

مولوی