سلام

این روزا سخت مشغولم ، سخت ... 

دو نفره ، دو نفره ، دو نفره ...

به نام او

هیچ وقت فکرش رو نمی کردم یک سال تمام هیچ مطلبی توی وبلاگ م نزنم !!!

برای منی که سن وبلاگم داره دو رقمی میشه ( 9 سالگی م تموم شد ، 85-86-87-88-89-90-91-92-93-94-...) !!!

زندگی بازی های زیادی داره و یه وقتی به خودت میایی میبینی چقدر یه چیزایی رو دوست داشتی و بخاظر مشغولیت زندگی کنار رفتن .

اشکال نداره ، من خوشحالم و راضی

خوشحال و راضی

خوشحال و راضی

دو نفره ، دو نفره ، دو نفره ...

یادداشت

یادداشت:

ولادت امام حسن عسگری علیه السلام / شهر حضرت بانو / مرد دین / ماشدن

دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است

از ساعت ۲ دارم تلاش میکنم که مجدد خوابم ببره ولی نمیبره !!!

تولید بی رویه خودرو باعث شده توی مغزم ترافیک درست بشه و باعث بشه گزینه خواب از روی میز برداشته بشه ...

فکر تعهد ، فکر تاهل ، فکر کارهای زمین مونده ، فکر مقاله هایی که هنوز تحویل ندادم ، فکر پروژه هایی که نیمه تموم باقی موندن ، فکر شراکتی که هیچ زمانی براش گذاشته نمیشه ، فکر توپ هایی که همیشه تو زمین منه ، فکر بازار کار ، فکر محیط های مادیگرایانه که هر کسی سنگ خودش رو به سینه میزنه ، فکر پروژه هایی که انجام دادم و صاحبانش موقع پول دادن هی امروز و فردا کردند ، فکر ساعت های عاشقی ، فکر کسب و کاری که دست تنها خیلی سخته ،فکر اعلام نمراتی که هنوز رخ نداده ، فکر انتخاب واحدی که با تمام تلاش ها بی سرانجام موند ، فکر دوست داشتن و تعهدی که باید تا آخر عمر نگه هش دارم ، فکر خمیازه هایی که فردا توی دفتر خواهم کشید ، فکر روزهای عاشقی ، فکر سرکار گذاشتن های مشتریان ، فکر سوء استفاده از اخلاقم ، فکر خانم دکتر ، فکر دوست داشتنی که عاشقشم ، فکر ، فکر ، فکر ...

چیکار میشه کرد ، تهرانه و ترافیک هاش !!! ولی پل صدر رو دوست دارم !

انگاری فوت شدم و توی مراسمم دارن توی مشت مهمون ها گلاب میریزن !

نه اشتباه میکنم . شاید بوی گلاب از لیوانی که بغلم بود و خوردم بوده ! به هر حال هر چی هست بوش رو دوست دار ! ولی پل صدر رو دوست دارم ! 

 

پی نوشت :

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه  است

بن بست زندگی

ازم پرسید : به نظرت بن بست زندگی کجاست !!؟

بهش جواب دادم : جایی که سوژه ای برای خندیدن نداشته باشی

BabySmile

أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطمَئنُّ الْقُلُوب

شنبه بود . شنبه ای بودند که داشتند جوجه ها رو میشمردند . تاریخش رو نمیگم ولی میدونم که شنبه بود . شنبه ای بود که تفعُل به دیوان حضرت حافظ میزدند . شنبه ای بود که انار میخوردند . شنبه ای بود که مثل ماهیت روزش ، آغاز یه چیزی بود . چیزهای خوبی که بر دلم ، بر زندگی ام جا خوش کرده اند .

توی امامزاده نشستم ، سوره رعد رو باز کردم . از روی عمد این سوره رو باز کردم . میدونستم که آیه شریفه ... أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطمَئنُّ الْقُلُوب . در این سوره هستش . کاملا از روی عمد خواستم که بخونمش .

جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی

غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد

همینطور که دستم باز بود ، امد کف دستم یه چیزی قرار داد . دست توی کیسه ش میکرد و به هر نفری یکی از نذری هاش رو میداد . ( خدا قبول کنه )

یا رب! این شمعِ دلْ افروز زِ کاشانه‌ کیست؟              

جان ما سوخت؛ بپرسید که جانانه کیست

حالیا خانه براندازِ دل و دین من است                       

تا در آغوش که می‌خُسبد و همخانه کیست

باده‌ی لعل لبش، کز لب من دور مَباد،                      

راح روح که و پیمانْ دِهِ پیمانه کیست؟

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو              

بازپُرسید خدا را که به پروانه کیست

می‌دهد هر کَسَش افسونی و معلوم نشد               

که دل نازک او مایِلِ اَفسانه کیست

یا رب! آن شاه‌وَشِ ماه‌رُخِ زُهره جَبینْ           

دُرّ یکتای کِه و گوهر یک‌دانه کیست؟

گفتم: «آه از دل دیوانه‌ی حافظ بی‌تو»                     

زیر لب، خنده‌زنان، گفت که: «دیوانه کیست؟!

 

پی نوشت :

این آدرسشه خوشحال میشه سر بزنید بهش :

بزرگراره توکل - بلوار آرامش - خیابان صبوری - میدان عمل - مجتمع انگیزه - واحد پشتکار - پلاک ۲۰ - منزل صداقت

با توکل بخدا بحث پیرامون آیه ۲۸ سوره رعد رو شروع میکنم ...

بهار در پاییز

پاییز

هیچ وقت فکرش رو نمیکردم پاییز ، برای منِ بهاری ، بشه فصل تولدی دوباره

 

بهار

پی نوشت :

حالم توپه توپ ، توپ چهل تیکه ، توپ صد تیکه ، اصلا توپ هزار تیکه ، ...

متولد بیست و دوم آذر

متولد 22 آذر

 

پدر دستشو گذاشت رو شونه پسرش ازش پرسید تو قوی تری یا من؟پسر گفت من...

پدر با كمی دلشكستگی دوباره پرسید تو قوی تری یا من؟پسر گفت من...

پدر با دلی گرفته به یاد همه زحماتی كه كشیده بود دستشو از شونه پسرش برداشت و دو قدم دورتر پرسید تو قوی تری یا من؟ پسر گفت شما...

پدر گفت چرا نظرت را عوض كردی؟

پسر جواب داد وقتی دستت رو شونه هام بود فكر می كردم دنیا پشتمه...

تولدت مبارک

برنامه ریزی تحصیلی و شغلی !!!

هفته اول : 1 ساعت درس                         10 ساعت کار

هفته دوم و سوم : 45 دقیقه درس              11 ساعت کار

هفته چهارم : 15 دقیقه درس                     12 ساعت کار

هفته پنجم ، ششم ، هفتم و هشتم : 0 دقیقه درس 12 ساعت کار

هفته نهم : 3 ساعت درس                        8 ساعت کار

هفته دهم : 10 دقیقه درس                       12 ساعت کار

هفته یازدهم : 20 دقیقه درس                    12 ساعت کار

هفته دوازدهم : 1 ساعت درس                  10 ساعت کار

هفته سیزدهم : 10 دقیقه درس                 12 ساعت کار

هفته چهاردهم : 1 ساعت درس                 8 ساعت کار

هفته پانزدهم : 15 ساعت درس                 10 دقیقه کار

هفته شانزدهم : 14 ساعت درس               5 دقیقه کار

فرجه ، هفته اول و هفته دوم امتحانات: 20 ساعت درس          0 دقیقه کار

هفته بعد از امتحانات تا شروع ترم بعدی : 0 دقیقه درس          18 ساعت کار

هفته اول ترم بعدی : 1 ساعت درس            10 ساعت کار

و ....

فرضیات محال :

1-      ترم دانشگاه هیچگاه 16 هفته نمی باشد .

2-      اگه با خوندن این متن فقط کمی ، فقط کمی احساس میکنید که قراره برای ترم بعدی هادی آدم بشه . باید بهتون بگم که سخت در اشتباهید !!

پی نوشت :

خدایا غلط کردم از ترم بعد قول میدم درس بخونم

م ...

این روزا یهو یه جایی خیره میشم و میرم توی رویاهام ، م ...

میرم توی رویا و لبخند میزنم ، م ...

خیلی خسته م ،  م ...

Synergy

به نظرم آدم ها دو دسته اند :

دسته اول اعتقاد دارن که :

1 + 1 + 1 = 111

دسته دوم اعتقاد دارن که :

1 + 1 + 1 = 3

ایمان و توکل

ثانیه صفر :

وای چرا هیچ اتفاقی نمیوفته . چرا هیچ چی سر جاش نیست . وای چرا اینهمه بهم ریختم . چه آشوبیه توی دلم !!!

ثانیه یک :

همه چی رو میسپارم به خدا ، هر چی برام رقم بزنه همون درسته و میپذیرم .

ثانیه دو :

نه ، همه کارها رو میسپارم به خدا ولی به نظرم خودم باید یه کاری کنم اینطوری نمیشه که آخه ، دلم آروم نمیشه !!!

ثانیه سه :

نه بابا خیلی کوه سفتیه کنده نمیشه ، خب چیکار کنم . اصلا ولش کن . توکل میکنم به خدا ، تلاشم رو میکنم ولی نتیجه دسته اونه !!!

ثانیه چهار :

وای ؛ دارم کلافه میشم ، ای بابا پس خودم چی ، خودم باید یه کاری کنم !!!

ثانیه پنج :

یه دیوار نشونم بده که کله م رو بکوبم بهش ، از پس خودم بر نمیومد که !!!

ثانیه شش ، ثانیه هفت ، ثانیه هشت ...

 

بنر مترو نوشت ( پنج شنبه 13 مهر 91 – 11:23 ) :

نفیسه چشم از چشم علیرضا برنمیداشت ...

علیرضا یک ریز داشت سفارش میکرد ...

اما نفیسه ساکت ساکت بود .

شاید علیرضا انتظار داشت یکی از این حرفها را از نفیسه بشنود :

آخه ما رو به کی میسپاری ؟ کاش یه دستی به سر و روی خونه می کشیدی بعد میرفتی ، زود به زود برام نامه بنویس ، در اولین فرصت برگرد مرخصی ....

صدای سوت قطار به نشانه حرکت بلند شد و علیرضا نگران از این همه سکوت نفیسه بود .

قطار آرام آرام شروع به حرکت کرد و نفیسه فقط یک جمله گفت :

" سلام من را به فاطمه برسان "

 

پی نوشت :

ایمان و توکل

مسئله اینست !!؟

طوفان قبل آرامش

آرامش قبل از طوفان یا طوفان قبل از آرامش مسئله اینست !!؟

پی نوشت :

طوفان قبل از آرامش !

دوشنبه ۱۳ آبان نوشت :

بله صد در صد لزوما نباید طوفان اتفاق بیوفته ولی بعضی وقتا بابت خواسته ای که داری انگاری توی دلت رخت میشورن و این طوفان هم بیخودی هستش . باید به این نقطه برسی که با توکل و توسل همه چی حل میشه .

در کل اگه قراره طوفانی رخ بده بهتره درونی باشه و به بیرون سرایت نکنه . یه جایی میخوندم نوشته بود :" بزرگترین نبرد انسان علیه ناکامی ، نبردی است درونی نه بیرونی " و چقدر خوبه از درون به چیزی  که میخوای برسی تا با طوفان بیرونی که راه میندازی .

ناراحتی را کنسل کنیم

زوج خوشبخت !

سلام

دیروز داشتم خبرهای خبرگزاری مهر رو میخوندم . چشمم به یه مطلب با این عنوان خورد . چند زوج خوشبخت برای نمونه! . از علامت تعجبش تعجبم گرفت . شایدم تعجب داره . زوج خوشبخت ! شاید اگه میگفتی آدمایی توی خیابون دیدم که روی دستاشون راه میرن نویسنده این مطلب کمتر تعجب میکرد . چه میدونم والا

عکس های جالبی بود ولی یکیش برام جالبتر بود

جشنواره

پی نوشت :

پی نوشت نداره ...

اصل مطلب

هیچی نیستا ولی

سلام

یعنی واقعا هیچی نیستا ولی دلم میخواد یه جا برم فریــــــــــــــاد بزنم . من چقدر بوقققم

 

بعدا نوشت :

مهم نیست ولی میام در موردش باهاتون حرف میزنم ...

 

سیزدهم نوشت :

یه اردیبهشتی هیچ وقت نا امید نمیشه و همیشه توکلش رو حفظ میکنه . یه اردیبهشتی همیشه گوله خوش بینی و امیدواری میمونه

 

در حین نگارش نوشت :

دوستم همین الان بهم زنگ زد . خدایا خدیا خدیا

 

نقل قول مادر در حین نگارش که مخاطبش نویسنده بوده :

تا کچل حاضر بشه عروسی تموم شده !!!

آخه من خیلی دیر حاضر میشم . خیلی دیر خیلی دیر خیلی دیر و همیشه توی همه کارا آخرم

 

هادی نوشت :

پدر و مادرم الهی دورتون بگردم . دوست دارم تمام عمر روبروتون بشینم و فقط نگاهتون کنم و لذت ببرم

خاطره بازی

هادی

میان آن همه الف و ب و مشق دبستان . آنچه در زندگی واقعیت داشت خط فاصله بود .

پی نوشت :

مهر ۱۳۷۲ - سال دوم دبستان

حواسم دائما به شماست ؛ می دانم که غریبید

هادی ها

نمیگذارم با این اتقاف دنیام به آخر برسه !!!

 

پی نوشت :

حواسم دائما به شماست ؛ می دانم که غریبید

بیایید گاه و بیگاه برای خود خاطرنشان کنیم که ما انسان هستیم و مانند تمام انسانهای دیگر ممکن است کارهای احمقانه ازما سر بزند . اگر توقع شما بی عیب و نقص بودن و کمال است به این سیاره تعلق ندارید .

* بعدا نوشت ( ۱۰ شهریور ) :

۱- وقتی با بزرگترت جایی میری چقدر خیالت راحته . هادی من که راحت بودم تو چی !!؟ سوای هر نتیجه ای راحت راحت بودم . عاشقتونم

۲- برادر عزیزم تولدت مبارک ... عاشقتم

 

* بعدا نوشت ( ۱۲ شهریور ) :

دیدید گفتم حواسش دائم به ماست . نگرانی نداره . خدایا شکرت  

نقل یک گیجی

چند وقتی بود که انگشت سبابه دست راستم خیلی درد میکرد . این درد به صورتی بود که حتی دکمه موس رو نمیتونستم کلیک کنم و از کیبورد کمک میگرفتم .

شرایط به قدر وخیم بود که میخواستم پیش دکتر و فیزیوتراپی برم تا درمان بده .

یادم میومد که یه زمانی روی هوا دابل کلیک میکردم . به کلیک کردن کند ملت گیر میدادم و این حرفها ...

همش فکر میکردم که زیادی از این انگشت کار کشیدم . وقتی که روزی 18 ساعت کار کنی و همش کلیک کنی ، نتیجه غیر این نخواهد داشت .

تا اینکه دو سه روز پیش برادرم پشت سیستم بود . تا نشست و دست به موس برد . دادش به هوا رفت و گفت : واقعا تو با این موس میتونی کار کنی . دکمه ش خرابه ، پایین نمیره که !!؟

اونجا بود که پی به گیجی خودم بردم . انگشتم سالم بوده . دکمه موس خراب بوده . واقعیت این بود که من توی دنیای بسته خودم گیر کرده بودم و حتی فرصت فکر کردن منطقی و درست رو به خودمم نمیدادم .

اون موس قبلیم بی کیفیت نبود ولی موسی که میخواسته توی چندین سال کار کنه رو من یک ساله مستهلک کرده بودم . در حقیقت خودم با این نحوه کار کردن دارم مستهلک میشم و لاغیر .

پی نوشت :

امروز رفتم یه موس خریدم . ازش راضی هستم ...

امروز نمره پردازش تصویرمم امد . نمره ای که حتی توی دبستان هم نگرفته بودم یعنی 75/19 . ازش راضی هستم ...

موس رو جایگزین کردم . عمرم رو چی ، ازش راضی هستم ... !!؟

 

بگذارید یه پیامک که عصری به دستم رسید رو براتون بخونم :

تاریخ تولدت مهم نیست، تاریخ "تبلورت" مهمه منطقه زندگیت مهم نیست، "منطق زندگیت" مهمه و گذشته زندگیت مهم نیست، امروزت مهمه که چه گذشته ای واسه فردات میسازی...

خسته ام ولی صبور

خسته ام ولی صبور

 

پی نوشت :

اینو پشت یه نیسان آبی توی جاده دیدم . میخواستم برای یه دوست پیامک کنم ؛ که نشد ...

خسته ام ولی صبور و امیدوار

audio_cassette

معاف از اندیشیدن

قبول کردن هر پدیده ، بدون دلیل و رد کردن هر پدیده بدون منطق ، دو راه آسان است که ما را از اندیشیدن ، معاف می کند .

متولد بیست و دوم اردیبهشت

بر ما سالی گذشت و بر زمین گردشی و بر روزگار حکایتی

امید آنکه آن کهنه رفته باشد به نیکوئی و این نو آید به شادی

پی نوشت :

انتشار مطلب شماره  ۱۳۶۵ در روز ۲۲ اردیبهشت

نهایت خوشحالی

خیلی دوست داشتم این شکلک رو توی وب م استفاده کنم

دوستم بعد چند سال ، از صد ها بلکه هزاران کیلومتر اون ور تر امشب بهم زنگ زد

خوشحالم  بسیار خوشحال

من هنوز زنده هستم زنده و امیدوار ...

 

مرا با اسم تو میشناسند همه !

نه سر پیازیم نه ته پیاز

ما نه سر پیازیم نه ته پیاز ؛ اینو که قبول دارید ؟

دیروز توی خروجی متروی ولیعصر یه برخوردی رو دیدم . خب دیدم دیگه چیکار کنم !!!

امروز توی خروجی خبرگزاری مهر هم یه چیزایی دیدم . خب دیدم دیگه چیکار کنم !!!

 

 

برام یه سوال پیش امد ؟ نمیدونم مسئولش کیه ولی خب سوالم رو میپرسم ؟

یک بام و دو هوایی که در اجرای طرح امنیت اخلاقی میبینیم دلیلش چیه  ؟ به خوبی و بدی طرح کاری ندارم فقط علت رو میخوام بدونم ؟

لازم به توضیح هست : نویسنده این مطلب یه باری استادیوم آزادی رفته و مشاهده کرده که چگونه از ورود جوانانی که صورت خود را رنگ کرده اند و یا قصد تخلیه انرژی خود را داشته اند و ... ممانعت بعمل امده و یا کمی با نامهربانی برخورد شده است

memories in mind

نمیدونم چرا یهو غم کل عالم روی دلم نشست

رفتم عکس های نمایشگاه رو نگاه کردم ؛ بدتر شدم

اصلا ولش کن ؛ خسته شدم !!!

متولد بیست و هشتم اسفند

بیست و هشتم اسفند و شروع هفتمین سال فعالیت

به نام خدا - سلام

امروز یعنی ۲۸ / ۱۲/ ۹۱ روز تولد وبلاگ م هستش . دقیقا شش سال از ارسال اولین مطلب م میگذرد .

نمیدونم در این سالها که در اینجا مطلب می نوشتم مورد پسند کاربران بوده یا نه ولی همیشه تمام سعی م رو در ارائه و ارسال مطالب داشته ام .

از خانواده م و تمامی دوستان و کاربران ی که همیشه همراه من بوده اند تشکر و قدردانی می کنم . مخصوصا دوستانی که با خوندن و گذاشتن کامنت باعث دلگرمی اینجانب بوده اند .

در ادامه تصویری از اولین کامنت وبلاگ م براتون بگذارم و در انتها نگاهی به آمار ارسال مطالب در طی این  ۶ سال می اندازیم .

 هادی ها

dftm

مرا با نام تو می شناسند همه !

ام الامراض

دور از جون همه تون

آدم توی زندگیش سخت ترین مریضی ها رو بگیره و در طول عمرش باهاشون دست و پنجه نرم کنه ولی گیر یه آدم حسود توی زندگیش نیوفته !!!

نظرسنجی بهترین نویسنده

گروه کلکسیون ما چند نفر

                     کلیک کنید

فراموشت نمیکنم

۱۳۸۸/۱۱/۲۰ بود که برگه فارغ التحصیلیم رو بهم دادن و گفتند به سلامت

۱۳۹۱/۱۱/۲۱ بود که برگه انتخاب واحدم رو بهم دادن و گفتند خوش آمدید

 

چقدر برای رسیدن به یه آرزو خودت رو به زمین و زمان میزنی ولی انگاری خیری درش بوده که نمیشده یا شایدم به اون اندازه تلاش نکرده بودی و زیادی میخواستی

هیچی نمیدونم هیچی . انگاری تمام زندگیم تا اینجا شبیه یه رویا و خواب بوده . بعضی وقتا فکر میکنم هیچی دست خودم نبوده و بابت این خدا رو شکر میکنم !!!

تازه باورم شده تموم دنیا پیش آرزوی من خیلی حقیره

" خدایا به خاطر همه نعمت هات شکرت ولی بخاطر این جدیده خیلی خیلی متشکرم

 "

پی نوشت :

تمام لحظات دیروز عالی بود . فراموشت نمیکنم

به سرم زده ...

سرم داره از درد منفجر میشه

سرم داره از حرفهایی که میشنوم منفجر میشه

سرم داره از درد چشمم منفجر میشه

سرم داره از فشار عصبی که بهم داره میاد منفجر میشه

به سرم زده

به سرم زده

به سرم زده ...

متولد بیست و دوم آذر

بهم گفت : با پدر جمله بساز !

بهش گفتم : ما با پدر جمله نمیسازیم ، با پدر دنیامون رو میسازیم .

هادی ها

تولدت مبارک پدرم

از طرفِ : یک مُزاحِم

من هم شیعه هستم

hadiha

ادامه نوشته

هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند

کوها با قله ها و دریاها با موج ها زندگی پیدا میکنند

و انسانها، همه انسانها با عشق ، فقط با عشق

پس بار خدایا بر من رحم کن

بر من که میدانم ناتوانم رحم کن

باشد که خانه ای نداشته باشم

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم

اما نباشد

هرگز نباشد

که در قلبم عشق نباشد

هرگز نباشد...

آمین

 

پی نوشت :

این متن یه آهنگ بود که امروز صبح یکی از بهترین دوستام برام فرستاد . بعد نکته جالب این ایمیل این بود که در سال ۸۵ من خودم این ایمیل  رو براش فرستاده بودم . کلی ذوق مرگ شدم . کلی خاطرات اون سالها و خیلی سالهای قبل ترش که با این دوستم داشتم زنده شد .

قلبم حیوان وحشی ست که در قفسه سینه ام به تله افتاده است .

از قلبم بیرون نمیری عباد

Loss Or Benefit

شما کدومش رو دوست دارید ؟

ادامه دادن یک ضرر مطمئن یا یک سود محتمل ؟

هادی ها

Sure Loss Or Eventual Benefit

اینم بمونه ...

نمیدونم شبه یا روزه . صبح شده یا نه شایدم سحر باشه

اصلا یکی به من بگه امروز هنوز همون جمعه س یا شنبه شده !!!

بالاخره مراسم امشب به خیر و خوشی تموم شد و ما از عروسی برگشتیم ۱:۴۰ . یعنی مراسم انقدر طولانی نبود ها ، مراسم برای ما انقدر طولانی شد

خب آره دیگه فامیل نزدیک دوماد بودن این داستان ها رو هم داره دیگه

خیلی خوشحالم که توی بهترین و شادترین مراسم یه سری آدم شرکت کردم و اوقات خوبی اونجا داشتم

نمیدونم برای چی شروع کردم به نوشتن این مطالب . واقعا نمیدونم . چیزی که هست انگاری خیلی حرف داشتم که بزنم ولی الان نمیتونم بزنم

پی نوشت شماره ۱ : " اینم بمونه ..."

پی نوشت شماره ۲ : فردا صبح باید با بیل بیدار بشیم

شما میدونید !!؟

بعضی وقتا یه غلط هایی میکنی که دیگه روت نمیشه سرت رو بیاری بالا

شما میدونید من کی باید آدم بشم !!؟ 

 

پی نوشت :

مستر : یعنی تو فقط بعضی وقتا کار غلط انجام میدی !!؟   من که شک دارم

بگم

بگم

بگم

تله میمون - Monkey Trap

سلام

امروز حرف جالبی شنیدم ...

به حرفه کاری ندارم ولی دوست داشتم این مطلب رو بنویسم که :

بعضی وقتا ما آدم ها به یه چیزایی وابسته میشیم که اصلا برامون ارزشی نداره و فقط وقتمون رو تلف میکنه و جالبتر از اون اینه که میدونیم هم وقتمون رو تلف میکنه و عمرمون رو هدر میده ولی حاضر نیستیم اون کار رو رها کنیم .

در هندوستان وقتی میخوان یه میمون رو شکار کنند . یه موز توی شیشه قرار میدن و اون رو سر راه میمون قرار میدن ( تله میمون - Monkey Trap) .

میمون میاد و دستش رو میکنه توی شیشه تا موز رو در بیاره ولی وقتی موز رو توی دستش میگیره ، دستش دیگه از شیشه بیرون نمیاد ؛ توی این زمان شکارچی ها به سمتش حمله میکنند تا میمون رو بگیرن . در این لحظه میمون ، شکارچی ها رو میبینه که دارن به سمتش حمله میکنن ولی حاضر نیست اون موز رو رها کنه و سعی داره به هر زحمتی شده اون موز رو از توی شیشه در بیاره .

ما آدم ها هم همینیم . بعضی وقتا انقدر به چیزای بی ارزش چسبیدیم که خودمون رو از پذیرش چیزهای جدید و بهتر محروم کردیم .

بعضی مواقع حاضر نیستیم یه چیزای بیخودی و کم ارزش رو رها کنیم .

الهی بهم قدرت بده موز رو رها کنم و از دست شکارچی ها که قاتل دین ، زمان و وقت من هستند جان سالم به در ببرم .

پی نوشت :

بله رها کردن چیزی هم قدرت میخواد ؛ فقط گرفتن که قدرت نمیخواد

think

 

Global thinking , Local action

حضور در نمایشگاه

سرو صدای آسمون

واقعا از این اخلاق آسمون خوشم نمیاد

وقتی خودش خواب نداره انقدر سر و صدا میکنه ؛ نمیگذاره ما هم بخوابیم

Finally , the big day will come

hadiha

WWW.DFTM.IR

اِلـــهـی و ربّـی مـَـن لـی غیــرُک

ادامه نوشته

چین – روسیه – فرانسه – بریتانیا – آلمان – امریکا

hadi ha

ادامه نوشته

میم مثل مادر ...

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مث بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم

سادگی ها تو دوست دارم ، خستگی ها تو دوست دارم

چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم

ادامه نوشته

مرا با اسم تو میشناسند همه !

dftm

ادامه مطلب اینجاست ...

پرتوهای نور سبز

وقتی همه چراغ های خونه خاموش میشه ، یعنی اینکه وقت خوابه

چراغ سبز رنگی رو که بعنوانه چراغ شب خواب وسط اتاق (*) روشن میکنند

نور چراغ شاید از لای در به اتاقم برسه ولی کل اتاق روشن نمیشه ، باید یه چراغ شب خواب برای اتاقم بخرم

منم باید بخوابم ، لبم رو تکون میدم و یه چیزی میگم و چیزی هم میشنوم (**)

چراغ اتاقم رو خاموش میکنم من میمونم و کوله باری از غم  و غصه و سیاهی و اون نور سبز . نور سبزی که تمام پشتوانه و امیدم به زندگیه

چند دقیقه ای میگذره حالا دیگه چشمام به تاریکی عادت کرده ، چقدر همه جا روشنه !

جالبه عادت به تاریکی هم خودش یه نوع روشنایی هستش

پرتوهای نور سبز هنوز توی اتاق هستند

دارم به این فکر میکنم که اگه این نور سبز نبود ، روشنی اتاقم چی بود !؟ چه میدونم شاید عقربه های شب رنگ ساعت رومیزیم

بیست و دو دقیقه ست که وارد روز شنبه شدیم ; عادت به تاریکی هم بدچیزیه !!!

(*) :

اتاق نشیمن

(**) :

اولی : شب بخیر

دومی : شب بخیر پسرم

همه هستند، ولی ...

سالهاست که معنای این را نفهمیده ام

رفت و آمد یا آمد و رفت ؟ آدمها میروند که برگردند یا می آیند که بروند ؟؟

دیگر آن خنده ی زیبا به لب مولا نیست

همه هستند، ولی هیچکسی زهرا (س) نیست

قطره ی اشک علی(ع) تا به ته چاه رسید

چاه فهمید کسی همچو علی تنها نیست

ادامه نوشته

دیگه بازیچه نمیشم

به تو میگم که نشو دیوونه ای دل

به تو میگم که نگیر بهونه ای دل

من دیگه بچه نمیشم آه

دیگه بازیچه نمیشم

ادامه نوشته

دسته بندی حرفها

سلام

به نظرم ، ما آدم ها سه دسته حرف داریم :

یک دسته حرفهایی که توی کل دوران عمرمون میزنیم ؛ که میتونه خوب و مفید باشه ولی کلا کسی نه گوش میده نه به دردش میخوره .

یک دسته دیگه حرفهایی که توی آخرین لحظات عمرمون میزنیم ؛ بیشتر جنس این حرفها پشیمونی و جبران مافات و حلالیت هستش که اونم کلا کسی نه گوش میده نه به دردش میخوره . غیر از وارث اونم نه همه حرفها ، برخی جاهاش ( خود وراث دلسوز میدونن کجاهاش رو میگم )

و اما دسته سوم حرفهایی که با خودمون به گور میبریم ؛ بیشتر حرفایی که توی این دسته گنجانده میشن حرفهای خوب و مفیدی هستند که اینبار همه منتظرا ما بگیم که مام نمیگیم و با خودمون به گور میبریمشون . البته حرفهایی مثل یک راز ، یا حرفهایی که پای آبروی کسی در میونه و ... توی این دسته جا میشه و اگه ما کارشکنی نکنیم باید تا آخر عمر پیش خودمون نگهش داریم .

 

دسته بندی جا مانده :

و اما دسته آخر حرفهایی ست که کسی انتظار گفتنش رو از ما نداره . ولی ما اون حرفها رو میزنیم ؛ که این حرفها میتونه بی ادبانه باشه که ما کلا محکوم میکنیم و یا میتونه با ادبانه باشه . خلاصه فرقی نداره اگه مجرم نباشی بالای دار نمیری

 

کلمات کلیدی :

هادی تو مطمئنی بالای دار نمیری .....