گفتم که در فراقت بس خوندل که خوردم

گفتم رخت ندیدم گفتا ندیده باشی

گفتم ز غم خمیدم گفتا خمیده باشی

گفتم ز گلستانت گفتا که بوی بردی

گفتم گلی نچیدم گفتا نچیده باشی

گفتم ز خود بریدم آن باده تا چشیدم

گفتا چه زان چشیدی از خود بریده باشی

گفتم لباس تقوی در عشق خود بریدم

گفتا به نیک نامی جامه دریده باشی

گفتم که در فراقت بس خوندل که خوردم

گفتا که سهل باشد جورم کشیده باشی

گفتم جفات تا کی گفتا همیشه باشد

از ما وفا نیاید شاید شنیده باشی

گفتم شراب لطفت آیا چه طعم دارد

گفتا گهی ز قهرم شاید مزیده باشی

گفتم که طعم آن لب گفتا ز حسرت آن

جان بر لبت چه آید شاید چشیده باشی

گفتم بکام وصلت خواهم رسید روزی

گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی

خود را اگر نه بینی از وصل گل بچینی

کار تو فیض اینست خود را ندیده باشی

 

فیض کاشانی

به عشقت دل نهادم زین جهان آسوده گردیدم

دل از من بردی ای دلبر به فن آهسته آهسته              

تهی کردی مرا از خویشتن آهسته آهسته

کشی جان را به نزد خود زتابی که افکنی در دل            

بسانی که  میتابد  رسن  آهسته آهسته

تو را مقصود  آن  باشد  که  قربان  رهت   گردم             

ربایی دل که گیری جان زمن آهسته آهسته

چو عشقت در دلم جا کرد و شهر دل گرفت از من           

مرا  آزاد  کرد  از  بود  من آهسته آهسته

به عشقت دل نهادم زین جهان آسوده گردیدم             

گسستم رشته جان را زتن آهسته آهسته

ز بس بستم  خیال  تو  تو گشتم پای تا سر من             

تو امد رفته رفته رفت من آهسته آهسته

سپردم جان و دل نزد تو و خود از میان رفتم                

کشیدم پای از کوی تو من آهسته آهسته 

جهان  پر شد ز حرف  فیض و رندیهای پنهانش               

شدم افسانه هر  انجمن آهسته آهسته

 

فیض کاشانی