مرا قرب تو باید جاودانی
شُعَیب از شوقِ حق ده سال بگریست
از آن پس چشم پوشیده همی زیست
خدا بیناش کرد از بعدِ آن باز
که شد ده سالِ دیگر خون فشان باز
دگر ره تیره شد دو چشمِ گریانش
دگر ره چشم روزی کرد یزدانش
دگر ره سالِ دیگر زار بگریست
دگر ره نیز نتوانست نگریست
چو نابینا شد و گریان بیفتاد
خداوند جهان وَحیَش فرستاد
که گر از بیمِ دوزخ خون فشانی
ترا آزاد کردم جاودانی
وگر بهر بهشتی زار گریان
ترا بخشم بهشت و حور و رضوان
شعیب آنگه زبان بگشاد حالی
که ای حکم تو حکم لایزالی
من از شوق تو میگریم چنین زار
که من بس فارغم از نور و از نار
نه یکدم از بهشتم یاد آید
نه از دوزخ مرا فریاد آید
مرا قرب تو باید جاودانی
بگفتم دردِ خود دیگر تو دانی
عطار
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست