نیست عارف هر که زین آیینه جاهل مانده است
اشک در چشمان ما چون داغ بر دل مانده است
ناقه مژگان به دشت سرمه در گل مانده است
خواب صد دریا پر از زلف پریشان دیده ایم
ماهی ما همچان محروم ساحل مانده است
این که میبینی به صحرا می چکد خون بهار
لاله ای از داغ ما منزل به منزل مانده است
از سر هق هق به روی شانه ات خم میشویم
عقده زلف تو ما را بس که در دل مانده است
در چمن امشب ز ناز گردش مستانه ات
چون کف پیمانه صدها چشم سائل مانده است
صید صورت گوهر معنا به سالک می دهد
نیست عارف هر که زین آیینه جاهل مانده است
احمد عزیزی
با تشکر از دوست خوبمون ![]()
http://www.kahfalanam.blogfa.com
PS : التماس دعا
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 10:10 توسط هادی
|
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست