گر چه مجنونم و صحرای جنون جای من است

لیک دیوانه تر از من دل شیدای من است

آخر از راه دل و دیده سر آرد بیرون

نیش آن خار که از دست تو  بر پای من است

جامه ای را که به خون رنگ نمودم امروز

بر جفا کاری تو شاهد فردای من است

چیزهایی را که نبایست ببیند بس دید

به خدا قاتل من دیده ی بینای من است

سر تسلیم به چرخ انکه نیاورد فرود

با  همه جور و ستم همت والای من است

دل تماشایی تو دیده تماشایی دل

من به فکر دل و خلقی به تماشای من است

آنکه در راه طلب خسته نگردد هرگز

پای پر آبله ی بادیه پیمای من است

 

فرخی یزدی