یک قدم با تو
یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
عبرت نوشت :
اینو اینجا نوشتم که همیشه یادم بمونه امشب چه اتفاقی افتاد و اینکه امیدوارم باشم این آخرین باری باشه که اشتباه میکنم !!!
یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
عبرت نوشت :
اینو اینجا نوشتم که همیشه یادم بمونه امشب چه اتفاقی افتاد و اینکه امیدوارم باشم این آخرین باری باشه که اشتباه میکنم !!!
علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی زبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق امد قلم بر خود شگافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
مولوی
دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی
من تو رو نگاه کنم تو هم منو صدا کنی
قربون چشات برم از راه دوری اومدم
جای دوری نمی ره اگه به من نگاه کنی
ساقی! به نور باده برافروز جام ما
مطرب، بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکسِ رُخِ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذتِ شُربِ مُدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زندهشد به عشق
ثبت است بر جَریده عالَم دوام ما
چندان بُوَد کرشمه و ناز سَهی قدان
کآید به جلوه سرو صِنوبرخرام ما
ای باد! اگر به گُلشن اَحباب بگذری
زِنهار! عرضهدِه بَرِ جانان پیام ما
گو «نام ما ز یاد به عمدا چه میبری؟
خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما»
مستی به چشم شاهد دلبند ما
خوش است زآن رو سپردهاند به مستی زمام ما
ترسم که صَرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ! ز دیده، دانهی اشکی همیفشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریای اَخضَر فَلَک و کشتی هِلال
هستند غرقِ نعمتِ حاجی قوام ما
یادش بخیر قدیم ها میخواستیم عکس هامون رو نشون کسی بدیم باید میرفتیم آلبوم مون رو بر میداشتیم میومدیم و نشون طرف میدادیم
ولی حالا چی فقط کافیه آدرس فیس بوق ت رو بدی به طرف
با این کار همیشه و همه جا در کنار اون طرف هستی
راستی شما اون طرف رو میشناسی !؟
کلمات کلیدی :
نمیدونم باید از مارک زوکربرگ تشکر کنم یا از دوربین های دیجیتالی و یا از طرز تفکر خودمون !!!؟
* مارک زوکربرگ : یکی از موسسان و مدیر عامل فعلی فیس بوک
عمریست تا به راه غمت رو نهادهایم
روی و ریای خلق به یک سو نهادهایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم
در راه جام و ساقی مه رو نهادهایم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپردهایم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهادهایم
عمری گذشت تا به امید اشارتی
چشمی بدان دو گوشه ابرو نهادهایم
ما ملک عافیت نه به لشکر گرفتهایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهادهایم
تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمه جادو نهادهایم
بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهادهایم
در گوشه امید چو نظارگان ماه
چشم طلب بر آن خم ابرو نهادهایم
گفتی که حافظا دل سرگشتهات کجاست
در حلقههای آن خم گیسو نهادهایم
If you want to go where the greatest number of hope in their own city, go to the cemetery is kept