به تیغم گر کشد دستش نگیرم  

به تیغم گر کشد دستش نگیرم 

وگر تیرم زند منت پذیرم

کمان ابرویت را گو بزن تیر 

که پیش دست و بازویت بمیرم

غم گیتی گر از پایم درآرد 

بجز ساغر که باشد دستگیرم

برآی ای آفتاب صبح امید 

که در دست شب هجران اسیرم

به فریادم رس ای پیر خرابات 

به یک جرعه جوانم کن که پیرم

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند 

که من از پای تو سر بر نگیرم

بسوز این خرقه تقوا تو حافظ 

که گر آتش شوم در وی نگیرم

خوشا آنانکه هر از بر ندانند  

خوشا آنانکه هر از بر ندانند 

نه حرفی وانویسند و نه خوانند

چو مجنون سر نهند اندر بیابان 

ازین گو گل روند آهو چرانند

 

باباطاهر

خط تیره

معلم به خط فاصله می گفت  : خط تیره

می دانست فاصله چه به روزگار آدم ها می آورد !

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم

محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران

دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند

که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود

لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا

ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

ما تلخیِ "نه" گفتنمان را که شنیدیم

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخیِ "نه" گفتنمان را که شنیدیم

وقت است بنوشیم از این پس "بله" ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یکبار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشقِ من، از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را

 

محمد علی بهمنی

همین یک بار

امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در تو   

خلاصه کردم:

ای کاش

یک بار

تنها همین

یک بار

تکرار میشدی

تکرار........

الهی اگر مجرمم، مسلمانم

الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست دستم گیر که جز فضل تو پناهم نیست.

الهی ترسانم از بدی،خود بیامرز مرا به خوبی خود.

الهی بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما بی آب مکن.

الهی هرکس از آنچه ندارد مفلس است و من از آنچه دارم.

الهی ابوجهل از کعبه می آید و ابراهیم از بتخانه،کار به عنایت بود ،باقی بهانه.

الهی اگر مجرمم، مسلمانم و اگر بد کرده ام پشیمانم.

الهی کدام درد از این بیش باشد که معشوق توانگر بود و عاشق درویش.

 

خواجه عبدالله انصاری

جاده خسته اس چشم به راهه که بیایی

خوانننده : سعید شهروز

تنظیم : بهروز صفاریان

ملودی : بهنام کریمی

ترانه : طهمورث پور شیر محمد

منم : هادی سلیمانی راد

فکر این که تو بیایی و من نباشم خواب از چشمای عاشقم میگیره

ادامه نوشته

مسیر اشتباه

یکسری آدما از هر مسیری برن میرسن

ولی یکسری ها باید حتما توی مسیر درست قرارشون بدی ، تا درست برن

 

 یکسری هم عین " هادی سلیمانی راد " حتما باید اشتباه برن تا مسیر درست رو پیدا کنند

 

کلمات کلیدی :

اونایی که شبیه من هستند دستاشون بالا !!!

ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم 

دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم

بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم 

پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم

ما کشته‌ی نفسیم و بس آوخ که برآید 

از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم

افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت 

ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم

دنیا که درو مرد خدا گل نسرشتست 

نامرد که ماییم چرا چرا دل بسرشتیم

ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت 

ما مور میان بسته دوان بر در و دشتیم

پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند 

ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

واماندگی اندر پس دیوار طبیعت 

حیفست دریغا که در صلح بهشتیم

چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند 

یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم

ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز 

کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم

کر خواجه شفاعت نکند روز قیامت 

شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم

باشد که عنایت برسد ورنه مپندار 

با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم

سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان 

یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم

فال ۱۱ شهریور ۹۰

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان 

لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان

آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود 

گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان

ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین 

کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان

گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت 

همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان

حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن 

چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان

بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین 

نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان

آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است 

شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان

حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم 

ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

 

عباس – سعید – علیرضا من یه سوال هنوز از صبح توی ذهنم مونده !!؟

ما امروز کجا رفته بودیم ؟ 

بعد پول این فال رو کی داد ؟ 

بعد چرا فال فروشه با کیسه گونیش زد تو سر من !!!!؟

ماه مبارک الوداع

دیگر هزیمت می کند         ماه مبارک الوداع

هجران قیامت می کند       ماه مبارک الوداع

خیمه به بیرون می زند      خرگه بگردان می زند

داغ فراقم می زند             ماه مبارک الوداع

ای دیده در مه نگر            تاریک شد از غم قمر

دارد یقین عزم سفر          ماه مبارک الوداع

از صحبتت دیدم وفا           رفتی دریغ و حسرتا

دیگر کجا یابم ترا               ماه مبارک الوداع

یارم به بیرون می رود        از دیده ام خون می رود

عمرم ببین چون می رود    ماه مبارک الوداع

عمر گران را باختم            تا صحبتت دریافتم

قدر ترا نشناختم              ماه مبارک الوداع

گریان شده چشمم زغم    کس را مبادا زین الم

جمله بگوئید این به هم     ماه مبارک الوداع

درهای دوزح بسته شد      فضل خدا پیوسته شد

شیطان زمکرش رسته شد    ماه مبارک الوداع

مهر و وفا افزون کنم           این دیده را پر خون کنم

من از فراقت چون کنم       ماه مبارک الوداع

عاصی ز لطفش هر نفس     در باب رحمت دسترس

شیطان دیو اندر قفس       ماه مبارک الوداع

از صنع رب العالمین          آمد ملائک در زمین

در پیش رو روح الامین        ماه مبارک الوداع

اندر سما خواهی شدن     از ما جدا خواهی شدن

نزد خدا خواهی شدن       ماه مبارک الوداع

رفتی دگر از نزد ما            ای بهترین ماه ها

از غم شده پشتم دو تا      ماه مبارک الوداع

رفتی تو از روی زمین         با ما بگوی ای نازنین

دیگر کی ات بینم چنین     ماه مبارک الوداع

ما با تو خوش سر کرده ایم   از قید خود بر گشته ایم

اکنون زغم سرگشته ایم    ماه مبارک الوداع

رفتی تو تا سال دگر          پنهان شدی تو از نظر

ریزم زغم خاک بسر          ماه مبارک الوداع

درهای دوزخ باز شد          اسباب عصیان ساز شد

شیطان زغم آزاد شد        ماه مبارک الوداع

افسوس افسوس دوستان    دایم همی گویم ز جان

از بهر ماه مهربان              ماه مبارک الوداع

 

سروده شده در : سال ۱۳۳۷ هجری شمسی توسط مادربزرگم

کایّام گل و یاسمن و عید صیام است

در مذهب ما باده حلال است؛ ولیکن                       

بی روی تو، ای سرو گل اندام، حرام است

گوشم همه بر قول نِی و نغمه‌ی چنگ است             

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر مَیامیز که ما را               

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شِکّر               

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است                       

همواره مرا کوی خرابات مُقام است

از ننگ چه گویی؟ که مرا نام ز ننگ است!                

وز نام چه پرسی؟ که مرا ننگ ز نام است

مِی‌خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز                     

و آن کس که چو ما نیست در این شهر کدام است؟

با محتسبم عیب مگویید، که او نیز             

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ ! منشین بی مِی و معشوق زمانی               

کایّام گل و یاسمن و عید صیام است

ای عجب نقطه خال تو به بالاى لب است

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آرى افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

بخورد روزه خود را به گمانى که شب است

شحنه اندر عقب است و من از آن می ترسم

که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

ای عجب نقطه خال تو به بالاى لب است

یارب این نقطه لب را، که به بالا بنهاد؟

نقطه هرجا غلط افتاد، مکیدن طلب است

منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

عشق آن است که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازی است حمال الحطب است

گر صبوحى به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش ادب است

 

شاطر عباس صبوحی قمی

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش رخ مهر جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشک دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنائی نه غریبست که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مردم چشم

خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه کن حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

صبر

شیخ به پاره ای از مریدانش دستور داد تا برای رسیدن به صبر، چهل روز در بیابان معتکف بشدندی، مریدان شوریده حال شدندی و از شیخ پرسیدندی که یا شیخ، راه دیگری هم برای به دست آوردن صبر موجود باشد؟

شیخ فرمود آری یک ساعت استفاده از اینترنت پر سرعت ایران

مریدان همی نعره ای کشیدندی و راه بیابان پیش گرفتندی

 

خداوندا

مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن

تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را بهم نریزد

گاهی فقط سکوت سزای سبکسری ست

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست

جای گلایه نیست که این رسم دلبری ست

هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست

تنها گناه آینه ها زودباوری ست

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است

سهم برابرِ همگان نابرابری ست

دشنام یا دعای تو در حق من یکی ست

ای آفتاب! هرچه کنی ذرّه پروری ست

ساحل جواب سرزنش موج را نداد

گاهی فقط سکوت سزای سبکسری ست

 

فاضل نظری

از نو به شاخه برمی گردد

سیبی که از درخت می افتد

از نو به شاخه برمی گردد

 

اما

 

دیگر نمی شناسند

همدیگر را !