تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش رخ مهر جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشک دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنائی نه غریبست که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه کن حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 22:22 توسط هادی
|
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست