یه حضور سرد و ابری یه نگاه گنگ و خسته

منم و غبار ایام که رو صورتم نشسته

یه روزی پرنده بودم آسمونا زیر بالم

پربود از شوق رهایی همه خواب و خیالم

غنچه غنچه باغچه ها رو حس می کردم با نفسهام

لحظه لحظه با تو روشن خواب و بیداری و رویام

آینه آینه خنده هام و دست مردم می سپردم

برای خالی دستام خیلی غصه نمی خوردم

حالا این منم که اشکام شیشه چشام و شسته

بارونی که بی ترحم شادی نگام و شسته

چشام از دریای خورشید از نگاهت بی نصیب

پر زدن تو شب دلتنگ چه شگفت چه عجیب

یه قفس قد یه دنیا من و تو خودش گرفته

تو قفس ترانه خوندن از پرنده ها شگفت

راضیه بهرامی و حمید حامی

+++