یه روزی پرنده بودم آسمونا زیر بالم
یه حضور سرد و ابری یه نگاه گنگ و خسته
منم و غبار ایام که رو صورتم نشسته
یه روزی پرنده بودم آسمونا زیر بالم
پربود از شوق رهایی همه خواب و خیالم
غنچه غنچه باغچه ها رو حس می کردم با نفسهام
لحظه لحظه با تو روشن خواب و بیداری و رویام
آینه آینه خنده هام و دست مردم می سپردم
برای خالی دستام خیلی غصه نمی خوردم
حالا این منم که اشکام شیشه چشام و شسته
بارونی که بی ترحم شادی نگام و شسته
چشام از دریای خورشید از نگاهت بی نصیب
پر زدن تو شب دلتنگ چه شگفت چه عجیب
یه قفس قد یه دنیا من و تو خودش گرفته
تو قفس ترانه خوندن از پرنده ها شگفت
راضیه بهرامی و حمید حامی
+ نوشته شده در جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 19:19 توسط هادی
|
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست