درد دل بیمار به هر کس نـتـوان گفت
آنها که به فردوس رخ یار فروشند
از سادگی آیینه به زنگار فـروشند
گنج دو جهان قیمت قیمت یک چشم زدن نیست
گر زان که بـه زر لذت دیدار فـروشند
درد دل بیمار به هر کس نـتـوان گفت
این جنس گران را به پـرستار فروشند
سازند عیان محضر بی مـغـزی خود را
جمعی که بـه هم طره دستار فروشند
بی زرق و ریا نیست نماز شب زاهد
معیوب بود هر چه شب تار فـروشند
چون یـوسف از امداد خسیسان مرو از راه
کز چاه بــرآرنـد و به بازار فــروشند
مفروش دلی را چو خریدی به دو عالم
کاین نیست متاعی که به بازار فروشند
پـروانه سبق برد ز بلبل به خموشی
حیف است که کردار بـه گفتار فروشند
بی مغز گروهی که به آشفته دماغان
چون صبـح پـریشـانی دستار فروشند
صـائب مگشا لـب که به بازار خموشان
در جـیب صـدف گوهر شوار فـروشند
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۰ ساعت 21:21 توسط هادی
|
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست