اگر بشود ، چه می شود
ملانصرالدین دریا را ندیده بود . روزی گذرش به کنار دریا افتاد . با خود گفت: ای عجب ! چقدر آب ! آخر آن معلوم نیست !
ملا کنار دریا نشست و به فکر فرو رفت . ناگهان به فکر افتاد که از این همه آب ،که رو به رویش موج می زند ، استفاده ای بکند . همان جا نشست و فکر کرد و نقشه ای کشید . عاقبت فکر عجیبی به ذهنش رسید . برخاست و بعد با عجله به شهر رفت و یک کاسه ماست خرید . وقتی به کنار دریا برگشت ، روی تخته سنگی نشست . ماستی را که توی کاسه بود ، قاشق قاشق توی آب دریا ریخت .
رهگذری ازآن جا می گذشت . به ملا نزدیک شد و گفت : چه کار می کنی ؟
ملانصرالدین بادی به غبغب انداخت و گفت : دارم دوغ درست می کنم !
رهگذر با تعجب گفت : دوغ درست می کنی ؟! برای چه ؟
ملا گفت : می خواهم یک دریا دوغ درست کنم و بفروشم . هیچ می دانی که با یک دریا دوغ و فروش آن چه پولی به دست می آورم ؟
رهگذر خندید و گفت : دیوانه شده ای ؟ مگر می شود با یک کاسه ماست ، یک دریا دوغ درست کرد ؟
ملانصرالدین گفت : خودم هم مطمئن نیستم . اما اگر بشود ، چه می شود !!!

به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست