گر ز خاری خسته ای، خود کشته ای
ای دریده پوستین یوسفان
گرگ برخیزی از این خواب گران
گشته گرگان یک به یک خوهای تو
می درانند از غضب اعضای تو
ز آنچه می بافی همه روزه بپوش
ز آنچه می کاری همه ساله بنوش
گر ز خاری خسته ای، خود کشته ای
ور حریر و قز دری، خود رشته ای
چون ز دستت زخم بر مظلوم رست
آن درختی گشت و زآن زقوم رست
این سخنهای چو مار و کژدمت
مار و کژدم می شود گیرد دمت
حشر پر حرص خس مردار خوار
صورت خوکی بود روز شمار
مولوی
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۱ ساعت 23:23 توسط هادی
|
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست