هادی ها

دوباره و بلکه چند باره ، پاییز داره از راه میرسه .

چیزی که خیلی مشهوده ، عطسه های پی در پیی هستش که همراه این فصل برام به ارمغان میاره و به نظر میرسه راهی جز قطع بینی نداریم

هادی ها

باغ من                              

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

 ساز او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست.

ور جز اینش جامه ای باید،

بافته بس شعله زر تار پودش باد

گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد

یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست.

باغ نومیدان،

چشم در راه بهاری نیست .

 گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت  پست خاک می گوید.

 باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز .

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها، پاییز .

مهدی اخوان ثالث

 

پی نوشت :

۱- من آنچه را احساس باید کرد

یا از نگاه دوست باید خواند

هرگز نمی پرسم

هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری

قلب من و چشم تو می گوید به من : آری

فريدون مشيری

۲-بینی من از کجا میفهمه پاییزه !!!؟