ایمان و توکل
ثانیه صفر :
وای چرا هیچ اتفاقی نمیوفته . چرا هیچ چی سر جاش نیست . وای چرا اینهمه بهم ریختم . چه آشوبیه توی دلم !!!
ثانیه یک :
همه چی رو میسپارم به خدا ، هر چی برام رقم بزنه همون درسته و میپذیرم .
ثانیه دو :
نه ، همه کارها رو میسپارم به خدا ولی به نظرم خودم باید یه کاری کنم اینطوری نمیشه که آخه ، دلم آروم نمیشه !!!
ثانیه سه :
نه بابا خیلی کوه سفتیه کنده نمیشه ، خب چیکار کنم . اصلا ولش کن . توکل میکنم به خدا ، تلاشم رو میکنم ولی نتیجه دسته اونه !!!
ثانیه چهار :
وای ؛ دارم کلافه میشم ، ای بابا پس خودم چی ، خودم باید یه کاری کنم !!!
ثانیه پنج :
یه دیوار نشونم بده که کله م رو بکوبم بهش ، از پس خودم بر نمیومد که !!!
ثانیه شش ، ثانیه هفت ، ثانیه هشت ...
بنر مترو نوشت ( پنج شنبه 13 مهر 91 – 11:23 ) :
نفیسه چشم از چشم علیرضا برنمیداشت ...
علیرضا یک ریز داشت سفارش میکرد ...
اما نفیسه ساکت ساکت بود .
شاید علیرضا انتظار داشت یکی از این حرفها را از نفیسه بشنود :
آخه ما رو به کی میسپاری ؟ کاش یه دستی به سر و روی خونه می کشیدی بعد میرفتی ، زود به زود برام نامه بنویس ، در اولین فرصت برگرد مرخصی ....
صدای سوت قطار به نشانه حرکت بلند شد و علیرضا نگران از این همه سکوت نفیسه بود .
قطار آرام آرام شروع به حرکت کرد و نفیسه فقط یک جمله گفت :
" سلام من را به فاطمه برسان "
پی نوشت :
ایمان و توکل
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست