Love in a bottle
عشق شیشه ای:
داستان زندگی Rosa and Per از سری داستانهای واقعی.
رزا میگه من عاشق دریا هستم.قدم زدن در ساحل رو دوست دارم.یه روز،درست پنج سال پیش،من در ساحل بودم.روی یه چیزی ایستاده بودم،اون یه بطری شیشه ای بود،یه بطری سبز.من یه چیزی رو توش میدیدم.یه کاغذ،بطری رو شکستم.اون یه نامه بود.اما...
اما من نمی تونستم بخونمش.اون به انگلیسی بود و من انگلیسی بلد نبودم.به هر حال از یکی از دوستام خواستم که برام ترجمه ش کنه.باورمون نمیشد!یه مرد آمریکایی همسر می خواست.اما نامه مال ده سال پیش بود.
بعد پِر میگه و من هنوز ازدواج نکرده بودم.
رزا میگه اما من که نمیدونستم.به هر حال برای شوخی من جوابش رو به همراه یک عکس فرستادم.
پِر میگه و حالا،من نمی تونستم باور کنم.من یه نامه و یه عکس گرفته بودم.اون چهرهء زیبایی داشت.من بلافاصله جوابش رو نوشتم و این کار رو هر هفته برای شش ماه انجام میدادیم.تلفنی با هم صحبت کردیم و...
رزا میگه و بلاخره من به آمریکا پرواز کردم و ما رو در رو همدیگر رو دیدیم.من خیلی خجالتی بودم اما خیلی خوب بود.خیلی خوب و حالا...
پِر میگه و حالا ما سه تا بچه و یک خونه کنار دریا داریم.
رزا میگه ما خیلی خوشبختیم.هردو عاشق دریا هستیم...
کپی شده از اینجا ![]()
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست