کار از کار گذشته است. بیا برویم !
وقتی که چنان تصادف مهیبی کردم ، تا چند لحظه گوئی در خوابم و هیچ چیز را تشخیص نمی دادم . بعد از ثانیه هائی ، خودم را پیدا کردم و به سرعت، به سمت ماشین واژگون ام دویدم . بدن زخمی ام، هنوز با کمربند راننده به صندلی چسبیده بود . با تمام قوا، فر یاد زدم و کمک خواستم . صورت راننده ی جیپی که با من تصادف کرده بود، بر آسفالت پخش شده بود و نیم تنه ی پائین زنش هم به آن سو ی جاده پرتاب شده بود . یعنی هر دو ی آن ها به همین راحتی مرده بودند ؟ لااقل از این خوش حال بودم که در اتومبیل من ، جز خودم هیچ سرنشینی نبوده! کشان کشان ، تن پاره ام را تا نیم تنه از پنجره به بیرون کشیدم . در این لحظه ، وجود سردی را در پشت سرم احساس کردم . به محض آن که رو ی برگرداندم، راننده ی جیپ و زن اش را دیدم که به من لبخند می زدند.
مرد ، به صدای گنگی گفت :
کار از کار گذشته است. بیا برویم !
http://devilprayer.blogspot.com
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست