دست از من بشور من با تنهائی خو گرفته ام
ای روزگار
با که در افتادی
با چون منی بی جان بر راه مانده
من که بارها بر تسلیم خود معترف شدم
دگر از من چه می خواهی
دگر از من چیزی برای خواستن نمانده
از من دست بشور
من تمامم تمام
دگر پنجه ای ندارم که در پنچه ات بیندازم
دگر دستی ندارم که بر گردنت حلقه افکند
دگر نائی برای کلنجار رفتن با سختی ها ندارم
من تسلیم خواست روزگارم
دست از من بشوی
من تمام شدم
دگر یارای مبارزه نیست
من تسلیم خواست روزگارم
این مطلب قشنگ رو از اینجا کپی کردم ![]()
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 22:22 توسط هادی
|
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست