بگفت آنجا پری رویان نغزند/چوگل بسیار شد پیلان بلغزند
با سلام به دوستان عزیز
مطلبی که براتون انتخاب کردم رو خودم اولین بار از زبان یه بنده خدایی شنیدم و رفتم دنبالش و اصلش رو پیدا کردم . البته خودم همیشه به این اعتقاد داشتم که نباید از ترس بعضی کارها فرار کرد و به کوه پناه برد ، بلکه باید ایستاد و جنگید . حالا ازتون میخوام که نوشته زیر رو بخونید و نظرتون رو بهم بگید . . .
بدیدم عابدی در کوهساری
قناعت کرده از دنیا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نیائی
که باری ، بند از دل برگشائی
عابدی را که به کوهی پناه برده و آنجا مشغول عبادت است ، توصیف و تمجید میکند . میگوید من به او گفتم که تو چرا به شهر نمیآئی که به مردم خدمت کنی .
عابد یک عذری میآورد ، سعدی هم سکوت میکند ، مثل اینکه عذر عابد را قبول کرده است ، میگوید :
بگفت آنجا پری رویان نغزند
چوگل بسیار شد پیلان بلغزند
پری رویان نغز در شهر هستند ، اگر چشمم به آنها بیفتد ، اختیار خودم را ندارم و نمیتوانم خودم را ضبط کنم ، برای همین آمدهام خودم را در دامن غار حبس کردهام .
ماشاءالله به این کمال ! آدم برود خودش را یک جا حبس کند که به کمال برسد ؟ این که کمال نشد
کمال انسان در ضعف انسان نیست ،اگرچه گاهی در ادبیات ما از این نوع حرفها دیده میشود که کمال انسان را در ضعف انسان معرفی میکنند ، حتی باباطاهر در یکی از اشعار خودش همین را میگوید:
زدست دیده و دل هر دو فریاد
هر آنچه دیده بیند دل کند یاد
تا اینجا درست است ، ولی بعد میگوید :
بسازم خنجری نیشش زفولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
هر چه میبینم دلم میخواهد ، برای اینکه دل را راحت کنم ، یک خنجر میخواهم که با آن خود را کور کنم تا دلم راحت شود .
خوب ، یک چیزهایی را هم میشنوی و باز دلت میخواهد ، پس یک خنجر هم باید در گوشهایت فرو کنی ! اخته هم که قطعا باید بشوی تا خودت را راحت راحت کرده باشی ! بعد میشوی " شیر بیدم و سرو اشکمی " که مولوی در مثنوی نقل میکند .
عجب انسان کاملی ، باباطاهر درست کرده ! انسان کامل باباطاهر ، دیگر خیلی عالی میشود ! انسانی که نه دست دارد ، نه پا دارد ، نه چشم دارد ، نه گوش دارد و هیچ چیز دیگری هم ندارد !
ما از این نوع دستورالعملها و اخلاقهای ضعیف پرور و دنی پرور در گوشه و کنار ادبیات خودمان زیاد داریم ، ولی باید توجه داشته باشیم که بشر اشتباه میکند و همیشه در حال افراط و تفریط است . از اینجا انسان میفهمد که واقعا اسلام نمیتواند جز از ناحیه خدا باشد .
اگر آدم ، سقراط باشد یک گوشه را میگیرد و اشتباه میکند ، افلاطون یک گوشه را میگیرد و اشتباه میکند ، بوعلی سینا یک گوشه را میگیرد ، محیالدین عربی و مولوی یک گوشه را میگیرند ، نیچه یک گوشه را میگیرد ، کارل مارکس یک گوشه دیگر را میگیرد ، ژان پل سارتر یک گوشه دیگر را میگیرد ، آن وقت چطور میتواند پیغمبر ، یک بشر باشد و اینگونه مکتبش جامع و عالی و مترقی باشد ؟ !
گویی اینها همه یک عده بچه هستند ، حرفهایشان را زدهاند و در نهایت امر ، یک معلم حرف خود را میگوید ، آن هم چقدر راقی و چقدر عالی ! این مکتب ضعف به هر حال یک مکتب است .
البته سعدی ضد این مطلب را هم در جای دیگر گفته است :
صاحبدلی به مدرسه آمد زخانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفت آن گلیم خویش برون میبرد زموج
وین سعی میکند که بگیرد غریق را
که در فرق عالم و عابد ، حرف درستی گفته است
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست