تويي حكــايت شيــرين اين كــتاب از من
به چهر كودك خود مام بوسهاي زد و گفـت:
كه اي جمـــال تو آيينـــه شبــاب از من
در آب و رنگ تو بينم صفاي چهره خويش
اگرچه روي تو برده است رنگ و آب از من
چه اشكهــا كه فشـــاندم به ناتوانــي تـو
چه لحظه ها كه گرفتي توان و تاب از مـن
چه روزهــا كه غــنودي به محنتــم در بر
بسا شبــان كه ربودي زديده خواب از مـن
حساب زندگي روز و شب زدست چو رفـت
شمار عمر تو گيرد به كـف حسـاب از مـن
كه تابروي تو بينم عيــان جواني خــويش
دريغ مي گــذرد عــمر با شــتاب از مــن
به زندگي چو گلي نيك باش و عطر افشان
بجاي آنكه گـــرفتي گل شبــاب از مــن
به كارگاه جهـان سوختــم جواني خويــش
كه تا عيار تــو گردد طــلاي ناب از مــن
حديث زندگي من همه شـرنگ غــم است
تويي حكــايت شيــرين اين كــتاب از من
مريم ساوجي
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ دی ۱۳۸۹ ساعت 12:12 توسط هادی
|
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست