اي بغض فرو خورده مرا مرد نگه دار
بگذار اگر اين بار سر از خاك برارم
بر شانه ي تنهايي خود سر بگذارم
از حاصل عمر هدر رفته ام اي دوست
ناراضي ام اما گله اي از تو ندارم
در سينه ام آويخته دستي قفسي را
تا حبس نفس هاي خودم را بشمارم
از غربتم اين قدر بگويم كه پس از تو
حتي نشسته ست غباري به مزارم
اي كشتي جان حوصله كن ميرسد آن روز
روزي كه تو را نيز به دريا بسپارم
نفرين گل سرخ بر اين شرم كه نگذاشت
يك بار به پيراهن تو بوسه بكارم
اي بغض فرو خورده مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظي اش را بفشارم
فاضل نظري
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۹ ساعت 21:21 توسط هادی
|
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست