شاید نشود به گذشته بازگشت
شاید نشود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت ،
ولی میشود هم اکنون ، آغازکرد و یک پایان زیباساخت
شاید نشود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت ،
ولی میشود هم اکنون ، آغازکرد و یک پایان زیباساخت
پیش بیا! پیش بیا! پیش تر!
تا كه بگویم غم دل بیش تر
دوست ترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویش تر
دوست تر از آنكه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیش تر
داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درویش تر
هیچ نریزد بجز از نام تو
بر رگ من گر بزنی نیشتر
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه اندیش تر
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
من بی دل و دستارم در خانه خمارم من
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه
مولانا
هیچکس بقدر ساکنین خیابان ما عاشق انتخابات نیست ...
تنها آرزوی ساکنین خیابان ما اینست که انتخابات بجای چهار سال یکمرتبه هر روز انجام بگیره .
خیال نکنید ما خودمان نماینده ای داریم !!
یا فکر میکنیم ، ممکنست آنها برای ما کاری انجام بدهند ؟
نه . . . همچه چیزی نیست . ساکنین خیابان ما هیچوقت تو این
خط ها نیستند .
شاید هم گمان می کنید انتخابات برای ما استفاده ای دارد و پول و پله ای
گیر ما میآید !؟ اینهم نیست . . ساکنین خیابان ما اهل حق و حساب گرفتن و سور خوردن نیستند . اصلا تا بحال ما روی هیچکدام از نماینده ها را ندیدیم تا چه رسد باینکه ما را داخل آدم حساب کنند و بما حق حساب بدهند .
راستش نماینده ها هم زیاد تقصیر ندارند وضع خیابان ما طوریست که آنها نمی توانند اینجا تشریف بیاورند ! اتومبیل های لوکس آنها که سهله ، کامیون های باری هم بزحمت میتوانند از میان گل و لای و دست اندازهای خیابان ما سالم بگذرند .
در شهر های بزرگ خیابانی مثل خیابان ما وجود ندارد ، چکار کنیم ؟ خیابان ما اینطوری است ، خود ما هم ناراضی نیستیم ! چون اگر وضع خیابان ما بهتر از این بود ، با خانه هایی که ما توش ساختیم ، و با وسایل زندگی که ما داریم ، جور در نمیآمد .
مدتهاست که ما با این وضع عادت کردیم ، هیچ آرزویی هم نداریم ، جز اینکه انتخابات هر روز یا لااقل هفته ای یکبار تکرار بشه !
شما ممکنست بگویید ساکنین " خیابان ما " دیوانه اند ، اما اینهم درست نیست .
ساکنین خیابان ما تا خرخره شان بدهکارند ، به بقال ، به قصاب ، به نانوا ،
کرایه خانه که اصلا بحساب نمیاد . خیلی کم خانواده ای اجاره خانه اش را آخر ماه می پردازه . یعنی ندارند که بدهند ، بهمین جهت هر شب توی خیابان ما بین مستاجرها و صاحبخانه ها دعوا و سر و صدا راه می افته ، و هر روز لااقل سیصد ، چهارصد نفر اسباب و اثاثیه روی کولشان از این خانه به آن خانه ، دنبال اتاق خالی میگردند .
ساکنین خیابان ما با کلاغ ها بیدار میشوند و تا ظهر با یکدیگر بگو مگو دارند که به کی باید داد و از کی باید گرفت .
از صبح تا عصر مادرها بچه هایشان را کتک می زنند .
میگویند جنگ بین المللی تمام شده ، ولی در خیابان ما هیچوقت جنگ قطع نمیشود ، وقتی هم مردها سر کارند زنها با هم مشاجره می کنند ، و غروب که شوهر ها بخانه بر میگردند دعوای زن و شوهر ها شروع میشود .
خیال می کنید این دعواها سر چیه ؟! یک مقدارش راجع به کم و زیاد زندگیشان است ، و یک قسمتش هم مربوط به همین که چرا انتخابات چهار سال یکمرتبه انجام میگیرد !
لابد خیلی دلتان میخواد بفهمید چرا اینقدر ما دلمون میخواد انتخابات هر روز تجدید بشود !
علتش اینست که در سر تا سر خیایان ما سه چهار تا پایه چراغ سیمانی وجود داره .
البته اینها اسمش تیر چراغ است ، چون نه حباب دارند ، نه لامپ که روشن شوند ، فقط اسباب بازی خوبی برای بچه ها هستند .
از صبح تا عصر چهل پنجاه تا بچه ، پای هر تیر چراغ جمع میشوند و به نوبت از این تیرها بالا میروند و پایین میآیند ، روزی نیست که ده پانزده نفر سرشان نشکند ، و دست و پایشان در نرود ، این پایه ها را چه وقت تو خیابان ما نصب کرده اند ؟ ... ؟
ما ها یادمان نیست ، پیرمردهای قدیمی .
آنها که یک پایشان لب گوره میگویند " وقتی مشروطه اعلام شد و شهر را چراغانی کردند این پایه های سیمانی را هم تو خیابان ما کار گذاشتن و فقط یک هفته روشن بود . "
چند وقت یکبار هم که انتخابات شروع میشه مامورین شهرداری با عجله لامپ و حباب روی پایه ها نصب میکنند و دو سه روزی چراغها روشن میشه ولی فردای انتخابات لامپها را در میاورند و میبرند !
حالا فهمیدید چرا ساکنین خیابان ما آرزوی تجدید انتخابات را دارند ؟!
چون تنها در آنموقع است که چراغ های خیابان ما روشن می شود .
هر که از این در در آید نانش دهید و آبش دهید و از ایمانش نپرسید
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن .
آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که
دوستشون دارن تغییر میدن .
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نیایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر درنتوان زد از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگربربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی : اینكه سالمی یا مریضی .
اگر سالم هستی ، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی ؛
اما اگه مریضی ، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی : اینكه دست آخر
خوب می شی یا می میری .
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه ؛
اما اگه بمیری ، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی : اینكه به بهشت بری یا به جهنم .
اگر به بهشت بری ، چیزی برای نگرانی وجود نداره ؛
ولی اگه به جهنم بری ، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی
می شی كه وقتی برای نگرانی نداری !
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی .
با تشکر از دوست خوبم بابت ارسال این متن عمیق ![]()
![]()
گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی
گفتا کـه نیک بنگر شـاید رسیده باشی