دو تا برادر بودن یکی زرگر بود و یکی سال ها بود که در بیابانی ریاضت می کشید تا زاهد شود.
مردم و قوم و خویش ها به او آب و نان می رسانیدند و او بعد از خوردن غذا سفره ی خالی را پس میداد.
یک روز برادر زرگر که برای او غذا فرستاده بود سفره را باز می کند و می بیند که سفره خالی نیست و آتشی در میان آن است.
می فهمد که برادرش به درجه ای رسیده که می تواند آتش را درون پنجه اش نگه دارد.
دفعه ی دیگری که زرگر برای برادرش نان و پنیر می فرستد نامه ای می نویسد که برادر جان سوغات تو رسید خوشحال شدم.
حالا وقتش رسیده که بیایی تو را ببینم.
برادر زاهد کاغذ را می خواند و به طرف شهر راه می افتد و پرسان پرسان دکان برادر زرگرش را پیدا می کند.
برادرها یکدیگر را در آغوش می کشند.
برادر زرگر برادر زاهد را سر جایش روی تشکچه می نشاندو می گوید: همین جا بنشین تا من بروم خانه بگویم ناهار درست کنند.
هر کس آمد بگو همین الان می آیم.
زرگر زن قشنگی داشت.به زنش گفت هم ناهار درست کن هم الان سرت چادر بگذار برو مغازه یک نفر سر جای من نشسته که بیگانه نیست برادرم است.
گردن بندت را در آور و بگذار رو پیشخوان و بگو این خراب است برایم درست کنید.یک جوری که برادرم رویت را هم ببیند و خودش هم دنبالش به راه می افتد.
زن این کار را می کند. زاهد که سالیان درازی رادر بیابان گذرانده بود از دیدن روی زیبای زن احساس عجیبی می کند و تا به خودش می آید که بگوید زرگر نیست می بیند باران می آید!!
سقف را نگاه می کند می بیند آبی است که از درون الک بالای سقف می ریزد.
برادر زرگر همان دم وارد مغازه می شودو می گوید برادر جان ناراحت نباش.
اما بدان که آتش را در بیابان میان پنجه نگه داشتن هنر نیست بلکه آب را در شهر میان غربال نگه داشتن هنر است.
از اینجا کپی کردم 