کس ندانست که آخر به چه حالت برود

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

نرود کارش و آخر به خجالت برود

کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا

به تجمل بنشیند به جلالت برود

سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست

که به جایی نرسد گر به ضلالت برود

کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر

حیف اوقات که یک سر به بطالت برود

ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی

که غریب ار نبرد ره به دلالت برود

حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست

کس ندانست که آخر به چه حالت برود

حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی

بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

+

ما دزد مال مردمیم نه دزد ایمان مردم

نقل است ...

ادامه نوشته

گر تو مهمان دل تنگم شوی

ماه را مهمان دریا می کنم

صد گره با دست تو وا می کنم

دورتر از چشم شور مردمان

عشق را تنها تماشا می کنم

گر تو مهمان دل تنگم شوی

عشق را تصویر فردا می کنم

دست در دست نگاهت می دهم

با  تو  با دنیا  مدارا  می کنم

یک سبد شادی برایت می شوم

عشق را در سینه پیدا می کنم

در شب چشمان تو گم می شوم

صبح را با تو تماشا می کنم

سوی مهتاب غزل پر می کشم

با تو شعرم را مداوا می کنم

هرچندکه یک ‌روز خوش از عمر ندیدیم

هرچند که یک ‌روز خوش از عمر    ندیدیم

هر   روز   دگر   حسرت  آن روز   کشیدیم

تنها نه  ز  سستی   هنری سر  نزد از ما

در   بی‌هنری  نیز   به   جایی   نرسیدیم

آزادی     ما    دام     گرفتاری   ما     بود

از  بهر   فقس   بود   گر   از   بند   پریدیم

پیری به رخ ما خط از آن روی کشیده‌ست

تا خوانی از این خط که ز دنیا چه کشیدیم

صبح دگری خواست شب   نیستی    ما

دردا که پس  از  مرگ   هم   آرام   ندیدیم

تنها     نه   بریدیم   از   دوستی    خلق

کز   دوستی   خویش   هم   امید  بریدیم

آن کس که بداند و بداند که بداند

آن کس که بداند و بداند که بداند

باید برود غاز به کنجی بچراند

آن کس که بداند و نداند که بداند

بهتر که رود خویش به گوری بتپاند

آن کس که نداند و بداند که نداند

با پارتی و پولش خرک خویش براند

آن کس که نداند و نداند که نداند

بر پست ریاست ابدالدهر بماند!

ای دریغا مرد ...

من تمام دردهایت را

ای غریبا مرد

می نویسم بر برگ

برگ را بر باد تند صبحگاهی

می سپارم تا نشستن روی لوح سنگی تاریخ

جا کند خوش در عمیق ننگ های تیره انسان

hadiha

ادامه نوشته

که سوخت سینه و فریادرس نمی آید

نسیم عشق ز کوی هوس نمی آید

چرا که بوی گل از خاروخس نمی آید

ز نارسایی فریاد آتشین، فریاد!

که سوخت سینه و فریادرس نمی آید

به رهگذار طلب آبروی خویش مریز

که همچو اشک روان، باز پس نمی آید

ز آشنایی مردم رمیده ایم، رهی

که بوی مردمی از هیچ کس نمی آید

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلماتی شیرین

ادامه نوشته

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

چه ساز بود که در پرده می​زد آن مطرب

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

هنوز وقتش نرسیده

میدونید خوبی عروسی رفتن حداقل برای من چیه ؟

میفهمم موقع ازدواجم نشده

چون هنوز مثل آقا داماد

hadiha

نشدم

برای همین هنوز وقتش نرسیده

گل بی رخ یار خوش نباشد

گل بی رخ یار خوش نباشد

بی باده بهار خوش نباشد

طرف چمن و طواف بستان

بی لاله عذار خوش نباشد

رقصیدن سرو و حالت گل

بی صوت هزار خوش نباشد

با یار شکرلب گل اندام

بی بوس و کنار خوش نباشد

هر نقش که دست عقل بندد

جز نقش نگار خوش نباشد

جان نقد محقر است حافظ

از بهر نثار خوش نباشد

اعلام نتایج نظرخواهی

سلام

اعلام نتایج نظرخواهی مطلب قبلی  :

ادامه نوشته

دلیل سردی یه رابطه ( احیانا و خدایی نکرده ) در زندگی مشترک ؟

با سلام به دوستان

 

میخواستم از شما عزیزان مخصوصا دوستانی که متاهل هستند ، یه سوال بپرسم

به نظرتون در زندگی مشترک،چی میتونه باعث سردی رابطه بین دو طرف بشه ؟

 

برای مثال آیا میشه گفت : مشکلات اقتصادی ، موقعیت اجتماعی بد ، چشم و هم چشمی  ، انتخاب اشتباه  ، درک نامتقابل طرفین ، توقع زیادی  و .... 

 

 یا به قول دوستم اگه یه هفته همش غذا ماکارونی بخوری عشق و علاقه یادت میره !!!

 

یا نه دلایل دیگه ای میتونه باشه ؟؟؟ اصلا کدومش دلیل قانع کننده ایه ؟؟؟

امیدوارم به جمع بندی خوبی برسیم .

 

با تشکر

 

PS  : نمیدونم آیا بدتر از رفتن به یک عروسی اونم از نوع زورکیش تو دنیا کاری سخت تر برای یه

 انسان ... مرد ... پسر بچه  ... نی نی کوچولو .... هادی  

( سلسله مراتب رو داشتی  ) وجود داره

در چنین جا فرق ما بین گدا و شاه نیست

هیچ راهی در جهان بهتر ز راه راست  نیست

                                    راه   کج   رفتن   طریق   مردم   آگاه    نیست

پاک   کن   دل   را ز آلایش بیا   سوی    خدا

                                    مسجد است اینجا محل فکر مال و جاه نیست

این  تجارت را  کالای   بی غش   لازم  است

                                    کار با عجب   و    ریا مقبول این درگاه   نیست

این عبادت گاه اسلام است و جای نشر دین

                                    در چنین  جا   فرق ما بین گدا و شاه    نیست

از وجود مومنین این خانه حق  روشن است

                                    روشنی  این  مکان  از نور مهر   و ماه   نیست

اما فقط احمق ها ...

همه آدمها یک روز اشتباه میکنند

 

اما فقط احمق ها آنرا تکرار میکنند

ولادت امام محمد باقر ( ع )

چشمه جاری شکافنده علم ها در بیابان خشکیده دانش جوشیدن گرفت و جان جویندگان علم و معرفت را از زلال پر برکت خود سیراب ساخت. شیعه نشان افتخار دیگری بر گردن آویخت و بر این پیشوای معصوم خود بالید. ای افتخار شیعه که در ضیافت خانه حوزه ها و دانشگاه ها سفره پر نعمت دانش تو گسترده است، میلاد مسعودت را گرامی می داریم.

 

ادامه مطلب ...

همانا تو خود پدر شیاطینی ...!

یكی از روزهای خوب خدا شیطان را دیدم! كه نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه ای برمیداشت... گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...  شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!  گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:

آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که: همانا تو خود پدر شیاطینی ...! 

این مطلب قشنگ رو از وبلاگ دوستم آقا منوچهر کپی کردم

http://ito.blogfa.com

سخت است ....

سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول میگیرد

 

PS  : بدلیل وجود ارتش سایبری پی نوشت حذف شد

 

Murdered By Yours

Hadiha

آنکه با  تو میزند   صلای   مهر

آنکه با  تو میزند   صلای   مهر

جز   به   فکر غارت   دل تو    نیست

گر چراغ روشنی به راه توست

چشم گرگ جاودان گرسنه ای ست

 

فریدون مشیری

با تشکر از دوست خوبمون

ما در دو جهان غیر خدا یار نداریم

                      هادی ها

ما   در   دو   جهان   غیر   خدا   یار نداریم

جز یاد  خدا هیچ   دگر  کار   نداریم

ما مست  صبوحیم  ز   می   خانه   توحید

حاجت به می و  خانه خمار   نداریم

هرکس به کسی نازد و ما هم به تو نازیم

غیر از تو کسی یار و مدد کار نداریم

ما    شاخ   درختیم   پر   از   میوه  توحید

هر رهگذری  سنگ  زند عار  نداریم

ما         یار     وفادار    نداریم      ولیکن

ما   یار به جز   حضرت غفار  نداریم

 

هاتف اصفهانی

مرد را دردی اگر باشد خوش است

مرد را دردی اگر باشد خوش است !

درد بی دردی علاجش آتش است !

معرفی یه وب سایت و دامین جدید

hadihahadihahadiha

hadiha

hadihahadihahadiha

ادامه مطلب ...

اگر  مراد   نیابم   به قدر   وسع   بکوشم

هزار جهد بکردم   که سر   عشق   بپوشم

نبود بر سر آتش   میسرم   که   نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

به  راه   بادیه  مردن به  از  نشستن   باطل

اگر  مراد   نیابم   به قدر   وسع   بکوشم

تا ترا دستگــاه رنگــین است

تا ترا دستگــاه رنگــین است

دوستــان شفیــق بسیـــارند

 چون تهیدست گشتی و مفلس

همـــه از دیــدن تو بیــزارند

مردمانی كه بنــده تو شدنــد

بنـــده درهمنــد و دینــارند

 پیش رو بنده اند و سر بر كف

پشت ســـر دشمنــان غدارند

 به نظر دلفریب، همچـون گل

در اثر جمله نیش چـون خارند

 

هدایت

گاهی تمام شهر گدای تو می شود !

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت اســت

گاهی نگفته قرعـه به نام تو می شــــود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود!

 

دكتر علي شريعتی

بی عُرضگی ارزشمند

گویند فـلان ز عُرضــه   ثروت   دارد

در سایة عُرضه، مال و مـكنت دارد

 گر عُرضه به دزدی و جـنایت باشد

بی عرضگـیم هزار    قـیمت   دارد

 

اسحاق شهنازی

بازی سیاست

فعلاً سیاست بازی بر همه چیز مقدم است

روزها رفتند و از آن روزها

روزها رفتند و از آن روزها

در خيال ما به جز يادي نماند

زآنهمه غمها و شاديهاي عمر

ناله اي، يا نغمة شادي نماند

زآنهمه جويندگان فضل و علم

مكتب شاگرد و استادي نماند

زآنهمه پويندگان راة عشق

در طلب شيرين و فرهادي نماند

زآنهمه افسونگريهاي شگرف

در نهايت ، صيد و صيادي نماند

زآنهمه فريادهاي «زنده باد»

در بر ايام فريادي نماند

زآنهمه گرد و غبار رفتگان

در گذرگاه زمان بادي نماند

عاقبت زان وعده‌هاي عدل و داد

بهر ما جز ظلم و بيدادي نماند

مي رسد روزي كه گوئي از «رفيع»

زآنهمه شوقش بجز يادي نماند

 

عبدالرفيع حقيقت

اعتماد یعنی

اعتماد یعنی لبخند کودکی که چون او را به بالا می اندازی می خندد ! چون مطمئن است که قبل از اینکه به زمین بخورد ، او را خواهند گرفت

آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند

آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند  

از تلخی جان کندنم، از عاشقی واسوختند

دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسله  

و امروز اهل میکده، رندی ز من آموختند

چون رشته‌ی ایمان من، بگسسته دیدند اهل کفر  

یک رشته از زنار خود، بر خرقه‌ی من دوختند

یارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در بازار عشق  

دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند

در گوش اهل مدرسه، یارب! بهائی شب چه گفت؟  

کامروز، آن بیچارگان اوراق خود را سوختند

خواستم با تو بگویم غم دل ترسیدم

خواستم با تو بگویم غم دل ترسیدم

که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است

Walk and Talk / Sit down and Shut up

We spend the first twelve months of our children's lives teaching them to walk and talk

and the next Twenty-two years telling them to sit down and shut up!

 

http://rolfing.blogfa.com 

مرگ

مرگ برای مومن مانند کندن لباس مندرس و آزاد شدن از قید و زنجیر و پوشیدن فاخرترین لباسها بسوی بهترین منزل ها است و برای کافر مانند کندن لباس فاخر و بر کردن کهنه ترین و خشن ترین لباسها و رفتن به خوفناکترین و پر عذاب ترین منزلها است

ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار

                                    آن ز خود ترسانی ای جان هوشدار

زشت روی تست نی رخسار مرگ

                                    جان تو همچون درخت و مرگ برگ

مرگ هر کس ای پسر همرنگ اوست

                                    آئینه صافی یقین هم رنگ روست

هر آن کس لاف انسانی زند آدم نمی گردد

هر   آن کس  لاف انسانی  زند  آدم  نمی گردد

هر آن کس از سخاوت دم زند حاتم نمی گردد

نبی از پیش حق آمد بسی نامرسل   و مرسل

میان    جمله   ایشان یکی  خاتم   نمی گردد

هر آن کس گفت درویشم مپندارش به درویشی

به بوق و خرقه و کشکول صاحب دم نمی گردد

شجاع   اندر  جهان   آمد   هزار  اندر   هزار   اما

میان صد   هزارانش   یکی   رستم   نمی گردد

 

جیحون

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

راه را بر اشک بستن   کار آسانی  نبود

با   غروری   هم قدو بالای   آسمان

بارها در خود شکستن کار  آسانی نبود

اي فرشته زندگي، اسوه مهر و وفا

مادرم! روزت مبارک

مادر! فردا روز تو است. خجسته زادروز فاطمه زهرا(س)، بزرگ بانوی اسلام. روزت مبارک. مادر! اعتراف می کنم از تو گفتن و برای تو نوشتن ، قلمی توانا و هنری بی همتا می‌خواهد که شرمگینانه، من فاقد آنم. ای گوهر هستی! تو بزرگتر و پرشکوهتر از آنی که قلم شکسته ا‌ی چون من، یارای صعود به‌بارگاه آسمانی‌ات را داشته باشد و فخر خاکساری درگاهت،رفیعتر از آن است که بتوانم از لذت اغوایش دل بکنم.

آه چه‌کنم که بضاعت بیان حق شناشی سزاوارنه‌ات را ندارم.اندیشه قاصرم و قلم الکنم ناتوانتر ازآن است که بتواند فرشته ا‌ی چون تورا بستاید یا به ادای تکلیف، جرعه ‌ای از دریای حق والای مقامت را برگیرد.

چه‌کنم که توشه‌ای بیش ازاین در چنته ندارم.پس سخاوتمندانه همین دلواژه‌های سترون و نارسم را بپذیر و همای سعادت ستایشت را بر شانه‌های لرزانم بنشان.

 

با این همه احسان و جایگاه والامرتبه‌ای که داری، انصافا"  ظلمی هم که بر تو رفته است، مرز ندارد.

نیک می‌دانم‌اما بگذار بپرسم در این همه جوروجفای بیکرانه‌ای که از روز ازل تاکنون درحق ابنای بشر شده و هنوز هم می‌شود،سهم تو چقدر بوده است.براستی جلادان،سفاکان و دیکتاتورهای تاریخ بشر چقدر ازمیان‌همجنسان تو برخاسته‌اند؟

 

مادرم، سلطان قلبم،ای برکت افزای زندگیم!

تنها نه بخاطر بهشتی که زیر پای توست ، نه بخاطر نسلی که زاده توست، نه بخاطر لالایی‌های دلنوازت، نه بخاطر خونواره چشمان خسته‌ات، نه بخاطر رنجواره بلاکشی‌ات،نه بخاطر سرشت مهرآگینی‌ات، نه بخاطر سرسبزی قلب پاکبازت،نه بخاطر زیبایی نازکی خیالت یا تردی روح دلنوازت،نه بخاطر پاکی احساس دلارایت، نه بخاطر طراوت آسمان چشمان ابریت و نه بخاطر...حقشناسانه تو را می‌ستایم.

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود  

نی نام  زما  و نی ‌نشان خواهد    بود 

زین  پیش   نبودیم و   نبد هیچ   خلل  

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود 

طلب گنج بقا کن

چون نسیمی ، طلب گنج بقا کن که یقین

شاه و درویش در این منزل ویرانه یکی ست

 

عماد الدین نسیمی

مسافر کشی روز و شب تا سحر

بدست آهن  تفته   کردن    خمیر

به از دست بر  سینه  پیش  امیر

مسافر کشی روز و شب تا سحر

به     از   نوکری   پیش ِ   بیدادگر

به یک ناتراشیده در مجلسی

به یک ناتراشیده در مجلسی

برنجد  دل   هوشمندان    بسی

اگر برکه ای  پر کنند از   گلاب

سگی در وی افتد ، کند منجلاب

دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست

چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان

دنبال تو    بودن  گنه   از جانب   ما   نیست

گر پیر مغان مرشد   من شد   چه   تفاوت

در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

حافظ

چو خواستی که برویت شود در دل باز

چو خواستی که برویت شود در دل باز

بیا و  احمد موسی وسیلت ساز

بهر مراد که کردی زیارت قبرش

رسی بحاجت خود از خدای بنده نواز

شاهداعی

فراق یار

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

                                            فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت