ما ز یاران چشم یاری داشتیم

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی بر کی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرو نگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم

 

ایجاد جرقه از اینجا 

یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن

یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند

پروانه امشب پر مزن اندر حریم یار من

ترسم صدای پرپرت از خواب بیدارش کند

پیراهنی از برگ گل بهر نگارم دوختم

بس که لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند

ای آفتاب آهسته نِه پا درحریم یار من

ترسم صدای پای تو از خواب بیدارش کند

 

فائز دشتستانی

با تشکر فراوان از دوست خوبمون تینا خانم  

که Ps  مطلب پاسبان حرم دل شده ام رو اصلاح کردند

هرچه گفت،گفتم به چشم

گفت یار از غیر ما پوشان نظر گفتم بچشم

وآنگهی دزدیده در ما می نگر گفتم بچشم

گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا

تا سحرگاهان ستاره میشمر گفتم بچشم

گفت اگر گردد لبت خشک از دم سوزان آه

باز میسازش چون شمع از گریه تر گفتم بچشم

گفت اگر سردر بیابان غمم خواهی نهاد

تشنگان را مژده ای از ما ببر گفتم بچشم

گفت اگر یابی نشان پای ما بر خاک راه

برفشان آنجا بدامنها گهر گفتم بچشم

گفت اگر داری خیال درد وصل ما کمال

قعر این دریا بپیما سربسر گفتم بچشم

 

کمال خجندی

پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم

همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم

به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام

خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم

پرده مطربم از دست برون خواهد برد

آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم

پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب

تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن

از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم

دیده بخت به افسانه او شد در خواب

کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم

چون تو را در گذر ای یار نمی‌یارم دید

با که گویم که بگوید سخنی با یارم

دوش می‌گفت که حافظ همه روی است و ریا

بجز از خاک درش با که بود بازارم

 

 

: Ps

یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش کند

ای آفتاب آهسته نـِه پا در حریم یار من

ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند

 

فکر کنم از فریدون مشیری باشه


اشتباه فکر میکردم . دوستمون ما رو از جهالت در آورد . با تشکراینجا

گر عزرائیل پیدا شد همین الان چه خواهی کرد

اگر امشب در رسد مرگ تو ای انسان چه خواهی کرد

جدا سازد ترا از این همه امکان چه خواهی کرد

چو مکنت یا مقامی یافتی گم کرده ای خود را

گر عزرائیل پیدا شد همین الان چه خواهی کرد

تمام عمر روگردان نبودی از گنه هرگز

خدا روزی شود گر رویگردان چه خواهی کرد

گهی بر زور و زر گه بر لباس خویش می نازی

بگو در وقت مردن بی کفن عریان چه خواهی کرد

قلبم حیوان وحشی ست

قلبم حیوان وحشی ست که در قفسه سینه ام به تله افتاده

 

رو انسانیتت پا نگذار

قبل از اینکه بچه خانواده باشید

قبل از اینکه بچه خانواده ایرانی باشید

قبل از اینکه بچه خانواده ایرانی مسلمون باشید

قبل از اینکه بچه خانواده ایرانی مسلمون شیعه باشید

آدم که هستید

پس هر وقت امدی کاری رو انجام بدی تمام مشخصات بالا رو بگذار کنار و با خودت بگو ، انسان که هستم . پا رو هر چیزی گذاشتی رو انسانیتت پا نگذار

هادی سلیمانی

 

کلمات کلیدی : آدم به دنیا امدید ، لطفا خرابش نکرده تحویل بدید

شما که لیسانس داری بگو ...

شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی

با بزرگون می شینی، حرف میزنی ، همه چی می دونی

شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی

واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی

بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟

راه میرم دلم گرفته ،  می شینم دلم گرفته 

گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته

من خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس

روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید

 بعد نشست تا تهشو خورد ...

 

محمد صالح اعلاء

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

 

فاضل نظری

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا میکرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تایید نظر حل معما میکرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

 او نمیدیدش و از دور خدا را میکرد

این همه شعبده خویش که میکرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست

گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نو بهار همیشه

: Ps

هادی

و

+

با تشکر از احسان خواجه امیری 

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد

عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد

فراق مفتی عقل در این مسله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم

همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم

گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی

ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم

نه چنان معتقدم کم نظری سیر کند

یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم

همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش

تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم

گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری

زر نابم که همان باشم اگر بگدازم

گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنی

از من این جرم نیاید که خلاف آغازم

خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم

سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم

من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست

بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم

ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب

که همه شب در چشمست به فکرت بازم

گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی

درد عشقست ندانم که چه درمان سازم

یاد ایامی که با هم آشنا بودیم ما

+

Ps :

۱ . متن شعر 

۲ .

 

ادامه نوشته

از بد حادثه اینجا به پناه امده ایم

ما بدین در نه پی حشمت و جاه امده ایم                   

از بد حادثه اینجا به پناه امده ایم

رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم                         

تا به اقلیم وجود این همه راه امده ایم

سبزه خط تودیدیم و ز بستان بهشت                         

به طلب كاری این مهر گیاه امده ایم

با چنین گنج كه شد خازن او روح امین                       

به گدایی به در خانه شاه آمده ایم

لنگر حلم تو ای كشتی توفیق كجاست                       

كه دزر این بحر كرم غرق گنه امده ایم

آبرو می رود ای ابر خطا پوش ببار                              

كه به دیوان عمل نامه سایه آمده ایم

حافظ این خرقه پشمینه بیانداز كه ما                         

از پی قافله با آتش آه امده ایم

 

با تشکر از دوست خوبمون  http://kahfalanam.blogfa.com

این ثانیه ها چقدر نامردند

این ثانیه ها چقدر نامردند

گفته بودند که بر می گردند

بر نگشتند و پس از رفتنشان

بی جهت عقربه ها میگردند

آه این ثانیه های بی رحم

چه بلایی به سرم آوردند

نه به چشمم افقی بخشیدند

نه ز بغضم گره ای وا کردند

لحظه ها همهمه های موهوم

لحظه ها فاصله های سردند

بگذارید ز پیشم بروند

لحظه های که همه نامردند

 

 

: Ps

نداره

آقا

جایی که گوسفند نباشه ، به بز حاج عبدالکریم میگن : آقا

 

کلمات کلیدی ندارد ، اصلا کلید نمیخواد در بازه

 

: PS

قبل انجام هر توصیه ای مشورت کنید

توصیه مهم که یادتونه  CTRL+W

 اینم یه توصیه جدید : Shutdown -s -t 10

بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم

             hadiha

چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم

بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم

بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند

من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم

خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش

چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم

بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ

من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم

سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار

تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم

به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی

شکوه های شب هجران تو آغاز کنم

با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای

از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم

بوسه می خواستم از آنمه و خوش می خندید

که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم

سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش

خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم

 

امیر هوشنگ ابتهاج

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را  

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا 

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز 

باشد که بازبینم دیدار آشنا را 

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون  

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا 

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل  

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا 

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت 

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را 

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است  

با دوستان مروت با دشمنان مدارا 

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند  

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را 

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند  

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا 

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی  

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را 

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد  

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا 

آیینه سکندر جام می است بنگر  

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا 

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند  

ساقی بده بشارت رندان پارسا را 

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود  

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را 

+

جنگ با خود

یه وقت فکر نکنید فقط جنگ تو افغانستان و عراق و فلسطینه

نه منم با خودم جنگ دارم 

اگر مجبورید ...

اگر مجبورید به دیگران بگویید قدرتی دارید ، پس احتمالا قدرتی ندارید !!!

نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد

نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت

خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست

هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد

زهی امید که کامی از آن دهان می جست

زهی خیال که دستی در آن کمر می زد

دریچه ای به تماشای باغ وا می شد

دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد

تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم

که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

 

امیر هوشنگ ابتهاج

گربه عابد

زاغ گفت : کبک انجیری با من همسایگی داشت. او را غیبی افتاد، گمان بردم که هلاک شد. خرگوشی بیامد و در مسکن او قرار گرفت. یکچند بگذشت، کبک انجیر باز رسید. چون خرگوش را در خانه خویش دید رنجور شد و گفت : جای بپرداز که از آن من است. خرگوش جواب داد : اگر حقی داری ثابت کن! کبک انجیر گفت : در این نزدیکی بر لب آب گربه ای است متعبد، روز روزه دارد و شب نماز کند، قاضی از او عادل تر نخواهیم یافت. نزدیک او رویم تا کار ما را فصل کند. هر دو بدان راضی گشتند. چندان که گربه چشم بر ایشان افکند بر دو پای بایستاد و روی به محراب آورد. خرگوش و کبک انجیر توقف کردند تا گربه از نماز فارغ شد و گفت : صورت حال باز گویید. چون بشنود گفت : پیری در من اثر کرده است، نزدیک تر آیید و سخن بلندتر گویید! پیش رفتند و ذکر دعوی تازه گردانیدند. گربه به اندرزگویی پرداخت تا زمینه الفت فراهم شد، و آن دو – آمن و فارغ – پیش تر رفتند. آنگاه بیک حمله هر دو را بگرفت و بکشت.

 

ای کبک خوش خرام کجا می روی بایست         غره مشو که گربه عابد نماز کرد

 

باز آ

 

باز آی هر آنچه هستی باز آی                             

گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آی

این در گه ما در گه نومیدی نیست                        

صد بار اگر توبه شکستی باز آی

بر من پشت کرده ای

بر من پشت کرده ای در حالی که اگر می دانستی چقدر دوستت دارم و چقدر چشم براه آمدنت هستم بند بند وجودت از شدت شوق پاره می شد .

شیخ حر عاملی

بهتر است

 

بهتر است که روی پاهایتان بمیرید تا اینکه با زانو زدن زندگی کنید

 

یا کریم اهل بیت

میلاد امام حسن ( ع ) را تبریک میگویم  

 

: Ps

گیرم که خلق را به طریقی فریفتی

با دست انتقام طبیعت چه می کنی ؟

گفتی که به دلشکستگان نزدیکم

ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست

درد تو بجان خسته داریم ای دوست

گفتی که به دلشکستگان نزدیکم

ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

 

ابوسعید ابوالخیر

از خوبی تو بود !

با این همه...

اما

با این همه

تقصیر من نبود

که با این همه...

با این همه امید قبولی

در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود

که من

بد شدم!

قیصر امین پور

www.farsode.com

نمی دونم

واژه ای که این روزها هم زیاد میشنوم و هم زیاد ازش استفاده می کنم ، واقعا نمی دونم چرا !؟ و این سوال از اون سوالاس ...

یکی از این نمی دونم ها اینه که هر از چند گاهی یه خروار ابر سیاه میان از تو کله م رد میشن و اصلا نمی دونم از کجا هستن و برای چی میان ؟

یه سه ، چهار ماه بود که از دستشون راحت بودم ولی چند روزه دوباره سر و کله شون تو کله م پیدا شده

واقعا نمی دونم ، واقعا خسته شدم .

خدایا من زیر کدوم برگه رو امضا کردم که متعهد شده باشم ، این بار رو تا ته خط ببرم  .

من قدرتش رو ندارم ، خیلی سنگینه  !

خدایا کاشکه تو هم یه سایت www.farsode.com ‏ داشتی تا میرفتم اونجا برای جایگزینی سر و کله ام نام نویسی می کردم  .

خدایا من اول به خودم بعد به تو ظلم کردم ، تو این کله رو سالم داده بودی  .

واقعا نمی دونم تو چه تصادفی این بلا سرش امد

خدایا میدونم همچین سایتی داری ، نشونم بده

Ps :

ندارد  !!!

شتر مست

 

اگه شتر مست در خونت خوابید صبر کن تا مستی اش بره بعد تصمیم بگیر .

 

با تشکر از دوست خوبمون  http://www.vishtasba.blogfa.com