اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت  

آن یار کز او خانه ما جای پری بود   

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش   

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد   

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را   

با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد   

آری چه کنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را   

در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت   

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین   

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را   

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ   

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

اي بغض فرو خورده مرا مرد نگه دار

بگذار اگر اين بار سر از خاك برارم

بر شانه ي تنهايي خود سر بگذارم

از حاصل عمر هدر رفته ام اي دوست

ناراضي ام اما گله اي از تو ندارم

در سينه ام آويخته دستي قفسي را

تا حبس نفس هاي خودم را بشمارم

از غربتم اين قدر بگويم كه پس از تو

حتي نشسته ست غباري به مزارم

اي كشتي جان حوصله كن ميرسد آن روز

روزي كه تو را نيز به دريا بسپارم

نفرين گل سرخ بر اين شرم كه نگذاشت

يك بار به پيراهن تو بوسه بكارم

اي بغض فرو خورده مرا مرد نگه دار

تا دست خداحافظي اش را بفشارم

 

فاضل نظري

تو ثابت كن ، بهت ميدم

بعضي آدما عين آهنربا ميمونند

هادي ها

وقتي طرف آدم ميان ، وقتي با آدم حرف ميزنن انگار مغناطيس ميشي و به طرفشون جذب ميشي .

 

خدايا ، تو به بعضي ها چيا كه نميدي . خوش به حالشون .

 

كلمات كليدي :

تو اول ثابت كن عاشق من هستي بعد من يه كاري ميكنم كه دنيا عاشق و مجذوب تو باشه .

خنک آن زخم ، که هر لحظه مرا مرهم از اوست

به‌جهان خرم از آنم، که جهان خرم از اوست 

عاشقم برهمه عالم، که همه عالم از اوست

به غنیمت شمر ای دوست، دم عیسی صبح 

تا دل مرده مگر زنده کنی، کاین دم از اوست

نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل 

آنچه در سر سویدای بنی‌آدم از اوست

به حلاوت بخورم زهر، که شاهد ساقیست 

به ارادت ببرم زخم، که درمان هم از اوست

زخم خونینم اگر به نشود، به باشد 

خنک آن زخم، که هر لحظه مرا مرهم از اوست

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟ 

ساقیا، باده بده شادی آن، کاین غم از اوست

پادشاهی و گدایی، بر ما یکسان است 

چو بر این در، همه را پشت عبادت خم از اوست

سعدیا، گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر 

دل قوی دار، که بنیاد بقا محکم از اوست

تويي حكــايت شيــرين اين كــتاب از من

به چهر كودك خود مام بوسه‌اي زد و گفـت:

كه اي جمـــال تو آيينـــه شبــاب از من

در آب و رنگ تو بينم صفاي چهره خويش

اگرچه روي تو برده است رنگ و آب از من

چه اشكهــا كه فشـــاندم به ناتوانــي تـو

چه لحظه ها كه گرفتي توان و تاب از مـن

چه روزهــا كه غــنودي به محنتــم در بر

بسا شبــان كه ربودي زديده خواب از مـن

حساب زندگي روز و شب زدست چو رفـت

شمار عمر تو گيرد به كـف حسـاب از مـن

كه تابروي تو بينم عيــان جواني خــويش 

دريغ مي گــذرد عــمر با شــتاب از مــن

به زندگي چو گلي نيك باش و عطر افشان

بجاي آنكه گـــرفتي گل شبــاب از مــن

به كارگاه جهـان سوختــم جواني خويــش

كه تا عيار تــو گردد طــلاي ناب از مــن

حديث زندگي من همه شـرنگ غــم است

تويي حكــايت شيــرين اين كــتاب از من

 

مريم ساوجي

اگر دستم رسد بر چرخ گردون  

اگر دستم رسد بر چرخ گردون  

از او پرسم که این چین است و آن چون

یکی را میدهی صد ناز و نعمت  

یکی را نان جو آلوده در خون

 

باباطاهر

پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 توسط يك دوست

عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

زحمت دل کجا بری؟  آبله پاست     زندگی

دل به زبان نمیرسد،لب به فغان  نمیر سد

کس به نشان نمیر سد تیر خطاست زندگی

یکدو نفس خیال باز  رشتهء شوق کن دراز

تا ابد از ازل بتاز !     ملک خداست   زندگی

خواه نوای راحتیم ،  خواه تنین  کلفتیم

هر چه بود غنیمتیم سوت وصداست زندگی

شور جنون ما ومن جوش فسون وهم و زنّ

وقف بهار زندگیست لیک کجاست  زندگی

بیدل از این سراب وهم جام فریب خورده ای

تا به عدم نمیرسی دور نماست  زندگی

ناممان شتابان می رود

گفتند چرا سنگ*

گفتیم مگر در آن صبح غریب

اولین نقش ها و کلمات را

اجداد بیابانگردمان

بر سنگ نتراشیدند .

 

مگر کافی نیست که نانمان هنوز

از زیر سنگ بیرون می آید

و ناممان شتابان می رود

که بر سنگ نوشته شود .

 

سنگمان را کسی

به سینه نزد

و سرمان تا به سنگ نخورد

آدم نشدیم !

 

*سنگ – نشريه ادبي

 

عباس صفاری

گفتم که در فراقت بس خوندل که خوردم

گفتم رخت ندیدم گفتا ندیده باشی

گفتم ز غم خمیدم گفتا خمیده باشی

گفتم ز گلستانت گفتا که بوی بردی

گفتم گلی نچیدم گفتا نچیده باشی

گفتم ز خود بریدم آن باده تا چشیدم

گفتا چه زان چشیدی از خود بریده باشی

گفتم لباس تقوی در عشق خود بریدم

گفتا به نیک نامی جامه دریده باشی

گفتم که در فراقت بس خوندل که خوردم

گفتا که سهل باشد جورم کشیده باشی

گفتم جفات تا کی گفتا همیشه باشد

از ما وفا نیاید شاید شنیده باشی

گفتم شراب لطفت آیا چه طعم دارد

گفتا گهی ز قهرم شاید مزیده باشی

گفتم که طعم آن لب گفتا ز حسرت آن

جان بر لبت چه آید شاید چشیده باشی

گفتم بکام وصلت خواهم رسید روزی

گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی

خود را اگر نه بینی از وصل گل بچینی

کار تو فیض اینست خود را ندیده باشی

 

فیض کاشانی

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

زهی خجسته زمانی که یار باز آید

به کام غمزدگان غمگسار باز آید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

بدان امید که آن شهسوار باز آید

اگر نه در خم چوگان او رود سر من

ز سر نگویم و سر خود چه کار باز آید

مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد

بدان هوس که بدین رهگذار باز آید

دلی که با سر زلفین او قراری داد

گمان مبر که بدان دل قرار باز آید

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

به بوی آن که دگر نوبهار باز آید

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ

که همچو سرو به دستم نگار باز آید

‌ولي حالت دوم

خدايا دمت گرم چي آفريدي !!!

يه بار عين ابر بهاري گريه ميكني . گوله هاي اشكت همينجوري سرازير ميشه

يه بار هم چشمات خيس خيس ميشه ، ولي قطره اي اشك ازش نمياد . انگاري مردمك چشمات توي دريايي از آب غوطه وره

ارزش حالت دوم خيلي بالاتره ، سرم رو بالا ميگيرم كه قطرات جمع شده نريزه زمين

تو حالت اول باز يه صداي هق هق و ناله ازت در مياد ، ‌ولي حالت دوم ....

 

كلمات كليدي :

‌ولي حالت دوم ، حتي نفسات هم در نمياد

دین ساختگی

دین داری ولی اونایی رو انجام میدی که آسون و  به نفعت باشه !!!

 

هادي ها

كلمات كليدي :

دستورات خدا رو نصفه و نیمه انجام میدی

تصور کن ، خدا هم خواسته هات رو ناقص انجام بده

 

نترس . . .

خدا مهربون تر از حد تصور توست

ولی دست از این دین ساختگيت بردار

زندگی بی عشق ،اگرباشد...

امیر نجم

با تو این ثانیه ها معنی تکرار نبودن

با تو این ثانیه ها معنی تکرار نبودن

باور آینه ها جرات انکار نبودن

بودنت معجزه ی شرقی باران و عطش

تو نبودی روز و شب این همه تب دار نبودن

تو نه سحری ، تو نه جادو ، نه سرابی، میدونم

تو نه آغاز یه رویا نه یه خوابی میدونم

تو همون آیت نوری ، توی شبهای سیاه ، توی آوار تباهی تو امیدی تو پناه

گرچه هنوزم فاصله ها خورشید رو از من میگیره

اما نذار این شب زده باز تو تن ظلمت بمیره

ثانیه ها ، ثانیه ها ، وسعت فریاد منه ، کاری بکن ، کاری بکن ، فرصت میلاد منه

با تموم خستگیام ، با همه دلبستگیام

لب خاموشم تو رو چون شعری واسه فریاد کم میاره

تو کویر تشنه روح من بگو باز بارون بباره

هادي ها

من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس

دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست

گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست

چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما

که بیم ورطه و اندیشه ی کنارش نیست

کسی به سان صدف وکند دهان نیاز

که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست

خیال دوست گل افشان اشک من دیده ست

هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست

نه من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس

کدام سلسله دیدی که بی قرارش نیست

سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست

سری نماند که بر خک رهگذارش نیست

ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من

کویر سوخته جان منت بهارش نیست

عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد

هنوز دلیری شعر شهریارش نیست

 

امیر هوشنگ ابتهاج

ديديد مهربون شد

هادي ها

ديديد بالاخره

آسمون با كوير تشنه مهربون شد

هادي ها

 

مكالمه كليدي :

- اينو بگو ؛ کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد ؟

- چي ميگي براي خودت ، اون هميشه اينجاست كه ....

ای خدا این وصل را هجران مکن    

ای خدا این وصل را هجران مکن                  

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار                      

قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن                

خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ توست                   

شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن               

دشمنان را کور کن شادان مکن

گر چه دزدان خصم روز روشنند                   

آنچه می‌خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس                

کعبه اومید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن                     

خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر                   

هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن

 

مولوي

100%

هميشه فكر ميكردم ، فقط خودم براي خودم آرزو دارم .

امشب متوجه شدم ، نه بابا اشتباه ميكردم .

همه به نوعي براي هم آرزوهايي دارن . يكي آرزوي خوشبختي برات داره و يكي آرزوي بدبختي .

 

كلمات كليدي : خدايا به آرزوي هاي خودمون تك و توك رسيدم و نرسيدم ، حالا يه كاري كن به آرزوي هايي كه اطرافيا براي ما دارن حتما برسيم دیگه . 100%

زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم  

زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم 

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

مِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر 

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم 

طُره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم 

غم اَغیار مخور تا نکُنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگِ گُلم 

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نَه بسوزی ما را 

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره‌ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه 

شور شیرین منما تا نکُنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رَس 

تا به خاک در آصِف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی 

من از آن روز که دربند توام آزادم

نفس نمی‌کشم ، این آه از پیِ آه است

نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است

نفس نمی‌کشم ، این آه از پیِ آه است

در آسمان خبری از ستاره‌ی من نیست

که هرچه بخت بلند است ، عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است

شب مشاهده‌ی چشم آن کمان ‌ابروست

کمین کنید رقیبان سر بزنگاه است

اگر نبوسم ، حسرت ؛ اگر ببوسم ، شرم

شب خجالت من از لب تو در راه است

 

فاضل نظری

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

من لاف عقل می زنم این کار کی کنم

مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم

در کار بانگ بربط و آواز نی کنم

از قال و قیل مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

کو پیک صبح تا گله های شب فراق

با آن خجسته طلعت فرخنده پی کنم

کی بود در زمانه وفا جام می بیار

تا من حکایت جم و کاووس و کی کنم

از نامه سیاه نترسم که روز حشر

با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم

خاک مرا چو در ازل از می سرشته اند

با مدعی بگو که چرا ترک می کنم

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست                  

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

راهنمای تدفین در بهشت زهرا

نظم

محشر تر از این نمی شود .

مرده ی خود را با خیال راحت

به اداره ی اموات بسپارید ،

مرده شور هم که نباشد

مرده ها خودشان

نوبت را رعایت می کنند .

 

بی ربط

ادامه نوشته

یه دل به من دادی که تا آخر شب یاد شماست

تازه می‌شم، تازه‌تر از عطر گلای صبح زود

تازه‌تر از کبوترا رو طاق گنبد کبود

پرده‌ها رُو پس می‌زنم، نام تُو رُو وا می‌کنم

پا می‌ذارم تـو ایوون و شهرُو تماشا می‌کنم

تـو آینه‌ی چشمای من ماه پریزاد شماست

یه دل به من دادی که تا آخر شب یاد شماست

شهر اگه آفتابی باشه چتر تُو رُو بر می‌دارم

دنیا اگه ابری باشه اسمتُو بارون می‌ذارم

قفل درای بسته با کلید اسمت وا می‌شه

سکوت من به احترام اسمتون صدا می‌شه

تازه می‌شم مثل نفس تـو سینه‌های بی‌ریا

تازه می‌شم مثل همین زمزمه‌ها ترانه‌ها

 

عبدالجبار کاکایی

Exploded

هادی ها

از بس به هر چیزی فکر کردم دیگه نمیدونم باید به چی فکر کنم ،

احساس میکنم مغزم پر شده

 

کلمات کلیدی :

 هادی ها

Exploded

 

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

شبی یاد دارم که چشمم نخفت 

شنیدم که پروانه با شمع گفت:

که من عاشقم گر بسوزم رواست 

تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من 

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من به در می‌رود 

چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی ‌گفت و هر لحظه سیلاب درد 

فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ‌ای مدعی! عشق کار تو نیست

که نه صبر داری، نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام 

من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق گر پر بسوخت 

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

 

سعدی

نوچ

dftm

کلمات کلیدی :

وایسادید ببینید کی خسته میشم و بر میگردم

هادی پاسخ میدهد : نوچ .....

سالهاست جمعه که نمی شود !

صبح

دعایی است که هر روز می خوانی.

آمینی که مستجاب نمی شود این قوم شب زده را

که برای آمدنت لحظه شماری میکنند بدون آنکه دلیلش را در اعماق دلهایشان نفس بکشند.

تردید بین تو و اینهمه روزمره گی، جاده های نبودنت را به درازا می کشد

تا خمیده قامتان طفلی انتظارشان را مویه کنند.

ادامه نوشته

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم

خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم

آن که می خواست برویم در دولت بگشاید

با که گویم که در خانه به رویش نگشودم

آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت

من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم

آنکه می خواست غبار غمم از دل بزداید

آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم

یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغا

که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم

ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را

گو به سر می رود از آتش هجران تودودم

جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس

این شد ای مایه امید ز سودای تو سودم

به غزل رام توان کرد غزالان رمیده

شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی  

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش 

و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع 

سخت می‌گردد جهان بر مردمان سختکوش

وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک

زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام 

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی 

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخور 

گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید 

زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست 

یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد

آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش

 

کلمات کلیدی :

1.       با تشکر از دوستی که تو پیدا کردن این شعر کمک حال اینجانب بودند

2.       اینو گفتم که اول از همه قدردانی کرده باشم ، بعدشم یه وقت فکر نکنید من تنهایی دارم این وب رو میگردونم .

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان  

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید 

ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل 

چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید

حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست 

که شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید

ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت 

که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید

به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود 

خیال باشد کاین کار بی حواله برآید

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان 

بلا بگردد و کام هزارساله برآید

نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ 

ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید

به طوفان در فتادن جوهر تو است

نهنگی بچه خود را چه خوش گفت

به دین ما حرام آمد کرانه

به موج آویز از ساحل بپرهیز

همه دریاست ما را آشیانه

 

تو در دریا نه ای او در بر تو است

به طوفان در فتادن جوهر تو است

چو یک دم از تلاطم ها بیاسود

همین دریای تو غارتگر تو است

 

 اقبال لاهوری